<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>از هر دري سخني</title>
<description>.................................................</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/</link>
<language>en-us</language>
<generator>AftaBlog.com Blog System</generator>

<item>
<title>دل</title>
<description>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
و خداوندا دل
دل من می لرزد

من نگاهت را تاب
و نوایت را گوش
و حضورت را حس
و شمیمت را بوی
نتوانم کردن
&amp;nbsp;
من بزرگی ات را
با تمام تن خاکی و گناه آلودم، حس کردم
&amp;nbsp;
من چه کوچک هستم
و چه بی مقدارم
و چه در کوچکی ام غرق شدم
&amp;nbsp;
و تو اما هر بار
بی غرور
مرا 
با همه ی نیک و بدم می بخشی
&amp;nbsp;
من نمی دانم گاه
تو چرا می بخشی
&amp;nbsp;
من فقط می دانم
که تو هستی اینجا
که تو هستی هرجا
که تو هستی هرگاه
&amp;nbsp;
و تو هستی در من
و خداوندا دل
دل من
با همه ی احساسش
مال تو است
&amp;nbsp;
دل من را نشکن...
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/393824/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/393824/</guid>
</item>

<item>
<title>...</title>
<description>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
تو آن دیواری هستی که با مهر خود، غم مرا می رانی و اطمینان میدهی...</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/393761/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/393761/</guid>
</item>

<item>
<title>!!!!!</title>
<description>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
میخوام سرمو بکوبونم به دیوار.
&amp;nbsp;
</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/393745/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/393745/</guid>
</item>

<item>
<title>؟</title>
<description>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
مهم نیست که ما چه میخواهیم و در چه باتلاقی دست و پا میزنیم؛ مهم این است که قبل از غرق شدن، از بوی تعفن خواهیم مرد.</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/392979/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/392979/</guid>
</item>

<item>
<title>راز!</title>
<description>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
چه رازیست در پس خالی بستن های پرشمار یک پسر؟!!!!</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/392520/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/392520/</guid>
</item>

<item>
<title>این روزها!</title>
<description>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
این روزها همــــه سخن از کیس مناسب می گویند، شما چطور؟!!!!
&amp;nbsp;
</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/390947/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/390947/</guid>
</item>

<item>
<title>ميتينگ!</title>
<description>
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
اول از همه بگم دلتون خيلي بسوزه! چون خيلي خوش گذشت!( تريپ جذب مخاطب و اينا! :d )
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
بله! ماجرا از جائي شروع شد که يه شب ستاره اس زد که:
&quot; هواي ديار شما چجوريه؟! داريم فردا راه ميفتيم!!&quot;
و منم گفتم:&quot; ببين اينجا کلا هواش اسکله! الان 19 درجست، يهو ديدي فردا شد بهاري، پس فردا هم رفت زير صفر!!!!&quot;
&amp;nbsp;
و اين شد که ما منتظر مانديم و ايناها!خلاصه سرتونو درد نيارم، دو شنبه سر کلاس بودم که قرار شد ساعت 12 زيست خاور باشيم!
نکته مشهد شناسي: زيست خاور اولين ساختمون چندين طبقه ي مشهده که 20 طبقه داره و 4 طبقه ش پاساژ خريده. ساخت اين جمتمع چنان اون زمونا در مشهد صدا کردده بوده که کلا ميتونين فرض کنيد يه چيزي در حد آپولو هوا کردن بوده!!! :d
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
ساعت 112 و خورده اي بود که رسيدم! بعد ستاره زنگ زد&quot; کجائي؟؟!! نميبينمت!!&quot;
و من در يک حرکت انتحاري ديدمش و در جلوي چشم همه پريديم در بغل هم و مراسم روبوسي رو به نحو احسن انجام داديم!!! :d:D:D
&amp;nbsp;
با 3 تا از همسفرياش اومده بود!( افشا سازي کنم؟!؟! :hammer: )
&amp;nbsp;
خلاصه رفتيم تو و هي حرف زديم و از زمين و زمان و خوشه بندي! و ني ني و ايناها گفتيم!
&amp;nbsp;
بعد هي مي رفتيم پشت ويترين مغازه ها و مراتب شگفتي يا بهت زدگي و يا مسخره بودن اجناس رو ابراز مي کرديم و سعي مي کرديم خوش بگذرونيم! فکر کنم بعضي از فروشنده ها قصد جونمون کرده بودن!!! :d
&amp;nbsp;
اونجا ستاره دائم در حال خريد کردن واسه بچه خواهر کوشولوش بود! و نکته اينجا بود که به نظر شما، براي بچه 3 ماهه آخه آدم ميتونه کلي سوغاتي بخره؟! :d
&amp;nbsp;
انواع و اقسام عروسک فروشي ها رو اباد کرديم و تمام عروسکاشونو از تو ويترين کشيديم بيرون و همشون به مفت هم نمي ارزيدن!
يه جائي بود يه مرغه اي بود آواز ميخوند! خيلي به مذاقمون خوش آمد! ولي مسئله اينجا بود که در مرغ يا خروس بودنش شک کرديم و نتيجتا بيخيال قضيه شديم! :-p:d
&amp;nbsp;
در مورد بچه خواهرش من يه چيزي بگم! من کلي براش نقشه کشيده بودم و ايناها، ولي ستاره با يک حرکت انتحاري و نشون دادن يه عکس از توي گوشيش به من؛ باعث شد تمام نقشه هاي من نقش بر اب بشه و من کلي ضد حال بخوردم!:hammer:
&amp;nbsp;
يه جائي هم ما يه لباس عروس فروشي ديديم و کلي مراتب شگفتيمونو ابراز کرديم و ستاره عکس گرفت و که باعث شد فروشندش چشم غره ي بدي به ما بره و مارو ضايع کنه!!! :-w :d&amp;nbsp; ( ما هم از لجش ميريم پاريس! :-o:d )
&amp;nbsp;
بعد هي ستاره چپ مي رفتيم، راست ميرفتيم ميگفت که: باب ما بچه شهرستانيم، گممون نکني يه وقت! :d
خيلي ميخنديديم به اين تيکه!
&amp;nbsp;
راستي! توي ميدون شهدا دانشگاه نمي سازن! اقاهه منظورش اين بوده که برين اول خيابون دانشگاه واستين!!!! ميدوني که، من مشهد شناسيم خيلي قويه!!! :-&quot; :d
ساعت 2 و نيم ايناها بود که بلاخره تصميم گرفتيم بريم ناهار بخوريم. ناهار عبارت بود از پيتزائي که ستاره زحمت خريدشو کشيد و جاتون خالي خوشمزه بود، اما سرد بود! در حين خوردن غذا يکي از همسفري هاي ستاره داشت با گوشي حرف ميزد و کم مونده بود من بيفتم روي زمين و از شدت خنده غلت بزنم!!!!!!!! حالا هي ستاره بهم چشم غره مي رفت؛ من مگه ميتونستم نيشمو ببندم يا از گرد شدن چشمام جلوگيري کنم؟!!!! :d
&amp;nbsp;
بعد ديگه رفتيم بيرون، يه کم راه رفتيم و بعد از خداحافظي و مراسم روبوسي، ميتينگ تمام شد و هر کسي رفت به سوي کاري!
&amp;nbsp;
:d
&amp;nbsp;
نکات ميتينگ:
&amp;nbsp;
1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اين ستاره واقعا بچه باحاليه! واقعا ميگم! خيلي صميمي و گله و واقعا من باهاش احساس دوستي ديرينه ميکردم و از مصاحبت باهاش خيلي خيلي خيلي لذت بردم! ايشالا به زودي زود يا اون بياد مشهد، يا من برم گرگان!:d
2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پاساژ ساعت 1 و نيم تعطيل ميشد و تا ساعت 2 تقريبا همه رفته بودن! ولي ما همچنان با پرروئي تمام به خوردن غذا مشغول بوديم و ککمون هم نميگزيد! البته ديگه ساعت 2 و نيم خيلي چراغا خاموش شد و ما تصميم گرفتيم هرچه زودتر بريم! :d
3-&amp;nbsp;&amp;nbsp; اون جا يه اسکلتي بود که خيلي لزج بود و مرطوب! وووووييييييي! يادش که مي يفتم مقادير متنابهي چندشم ميشه!!!!
4-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; متوجه شدم که ستاره خيلي آدم هنرمنديه و البته هنر دوست! خوشمان آمد!
5-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من سنگ ماه مردادو ديدم! خيلي خوشگل بود!!
6-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به اين نتيجه گولاخ رسيديم که بهترين سوغاتي و هديه براي هر مردي فقط و فقط يک چيزه: جوراب! :d
7-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بيرون رفتن با دوستان خيلي کيف ميده! من تازه فهميدم!!!
8-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دير رسيدم سر کلاسم و نزديک بود غيبت بخورم! ولي با نگاه هاي گربه اي و ايناها به 2 تا علامت تاخير، کاهش يافت!!! :d ( استادش خانوم بود! :-w )
9-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; داشت از مشاعره اي که با جيمز داشته ميگفت که وقتي به حرف &quot; ي&quot; رسيده، گفته:&quot; ياد امام و شهدا...&quot; !! و توي رستوران باعث انفجار من شد! و البته پس لرزه ش هم اين بود که من توي خونه هي اينو ميخوندم! و وقتي مامانم زنگ زد خواهرم، با صداي بلند اين شعرو خونديم و باعث يک انفجار ديگر در پشت خط شديم!!! :D:D:D
10-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در اخر اينکه، ستاره بهم يک هديه داد که بسيار گولاخ بسته بندي شده بود! ( من روبانشو باز نکردم هنوز! همونجوري گذاشتم!) و اصل هديه هم خيلي گولاخ تر بود؛ واقعا دستت درد نکنه&amp;gt;:D&amp;lt;&amp;nbsp; تازه توي يه کارت گوشولوي ناز هم يه سري چيز نازتر نوشته بود! در کل خيلي چسبيد بهم، تنکس ا لات! &amp;gt;:D&amp;lt; :X :*
&amp;nbsp;
در کل خيلي خوش گذشت و اميدوارم اين دوستيا همچنان قوت بگيره و اين ميتينگا همچنان تکرار بشه!
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/384894/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/384894/</guid>
</item>

<item>
<title>تقدیم به تو...</title>
<description>&amp;nbsp;
و نگاهم اینبار، رو به خداستچشم هایم را بازرو به این پنجره ی سرد و غبار آلودهمی نشینم یک دم&amp;nbsp;
قطرات بارانروی این برگ درختخبر از روز خوشی می آرد&amp;nbsp;
زندگی، بوی خوشِکاج باران خوردست&amp;nbsp;
زندگانی، بی شکاین هوای خنک استزندگی
 صدای قدم گنجشکی ستبر لب پنجره ی تیره ی دل&amp;nbsp;
زندگانی ست هجوم طوفان و گشائیدن این پنجره ی منحوس است&amp;nbsp;
حال حس خواهم کردسردی باران راو به چشم خواهم دیدآسمان را با ابر&amp;nbsp;
زندگی، از پس پنجره ی دل بی معنیستپنجره بگشائیمو گذاریم که داخل آید&amp;nbsp;
و هوا ابری استبگذاریم ببارد یک دم...
&amp;nbsp;
پ.ن: تقدیم به تنها زمینی ِ عزیز و محصوری که باعث شد این شعرو بگم...
&amp;nbsp;
</description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/381148/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/381148/</guid>
</item>

<item>
<title>فرد یا جامعه؟!</title>
<description>    هدف چیست؟! چرا مذاهب گوناگون یا مکاتب مختلف پدید آمده اند؟ علت این امر چیست؟!  &amp;nbsp;  همه ی مکاتب یا ادیان برای اداره ی شیوه ی زندگی مردم بوجود آمده اند. کمونیسم، ماتریالیسم، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم و یا یهودیت، مسیحیت، اسلام ؛ همه و همه برای این بوجود امده اند که بگویند اگر انسان به این روش زندگی کند، بهترین بهره را از زندگی خواهد برد.  &amp;nbsp;  باید تفکر کرد و راهی را برگزید؛ اما کدام راه؟ و چرا؟!  ----  ابتدا و قبل از اینکه مکتبی را برگزینیم، باید یکی از دو راه اصلی را برگزینیم: فرد یا جامعه؟  پیشرفت فرد مهم است یا جامعه؟  آیا پیشرفت فرد برای پیشرفت جامعه مفید خواهد بود؟ و آیا پیشرفت جامعه برای فرد سودی خواهد داشت؟!  &amp;nbsp;  برای پاسخ به این سوال باید برگردیم به زمان های بسیار دور...  در زمان های قدیم، قبیله، خانواده، ایل و طایفه هدف فرد بودند. یعنی روح فرد در روح جامعه یکی شده بود. اگر کسی به فردی از این جامعه چیزی میگفت، تمام جامعه برای او قیام میکردند. گوئی فرد، جامعه را خود میدید. اینطور جوامع اصولا بی طبقه، دارای یک رئیس و مخالف برده داری. یعنی در یک ایل اگر نگاه کنید، کسی برده ی کسی نیست، بلکه همه با هم همکاری میکنند و همه حداقل چیز را برای خوردن دارند و اگر نداشته باشند با هم قسمت خواهند کرد. کار ها اصولا دامداری است و هر انچه طبیعت به آنها میدهد، با دل و جان می پذیرند.  این میشود جوامع ابتدائی... وحدت و همدلی در این جوامع حرف اول را میزد و بررسی کرده اند، جوامع اولیه تک خدائی بوده اند یعنی چیزی به نام شرک در آنجا معنا نداشته.  &amp;nbsp;  کم کم کسی به فکر زمین داری می افتد و جائی را برای خود بر میگزیند و کار میکند و محصول خود را در ازای محصول دیگری به همسایه میدهد. کم کم زمینش را وسعت می بخشد و نیازمند کارگر میشود.  اینجاست نقطه ی آغاز بردگی آدمی... یک انسان، برای انسان دیگر کار میکند و در ازای کار خود مزد میگیرد، و گاه برای مزد بیشتر به قول خودمان&amp;quot; خود شیرینی&amp;quot; میکند و کم کم ازادگی خود را از یاد میبرد.  &amp;nbsp;  نظام ارباب- رعیتی پا میگییرد. ارباب ها برای سو استفاده، خداها را چند تا میکنند. همه کم کم باور میکنند که این ارباب ها همینطور خدائی به این مقام رسیده اند؛ آنها نجیب میشوند و حق دخل و تصرف در مال و جان مردم را می یابند؛ و مردم بردگانی می شوند که وفاداری و دم بر نیاوردن آنها مترادف خوب بودن ان می شود. مردمان ظلم می پذیرند و هر چه دهند میخورند و هر چه بگویند، میکنند.   اگر کسی اعتراضی میکرد، دیگران از روی ترس همراهیش نمیکردند و عاقبتش اگر مرگ نبود، چیزی بدتر از مرگ بود.  &amp;nbsp;  مردمان عادتشان میشود که یکی ارباب زاده است و یکی رعیت زاده.  &amp;nbsp;  اما کم کم؛ رعیت زاده ها پی کسب و کاری می روند و ارباب زاده ها را به خود محتاج( برژوازی). کم کم رعیت زاده ها پی در پی، کسب و کارها را به دست میگیرند و صنعت را بنا می نهند و زمام اقتصاد را به دست میگیرند.   &amp;nbsp;  و کم کم رعیت زاده هائی که جز ستم چیزی حس نکرده بودند، و مذاهب را تنها در صورتی فهمیده بودند که بازیچه ی دست ارباب ها؛ خسته از ظلمی که بدانها میشده، کم کم به سوی دم غنیمتی و فرد گرائی می روند. هر چه بیشتر سرمایه می اندوزند و هر چه بیشتر زمین میخرند. و &amp;nbsp;ارباب زاده ها را به زیر دست می آورند و انقلاب میکنند و دنیا در دستان صنعت الودشان میگیرند و اربابان سابق را که همان ضعیفان فعلی هستند را به زیر پای خود له میکنند.  آری، آنها صنعتشان را به هرجائی بردند و فرد گرائیشان را به جوامع نفوذ دادند.  و نتیجه این شد که اکنون، دنیا بر اساس فرد گرائی میچرخد و جامعه چیزیست بیخود... فرد گرائی بدان معنا که قانون جنگل حکمفرما شده ست و ضعیف زیر پای قوی له میشود و نابودی آن یکی، آینده ی اوست.  &amp;nbsp;  اما چرا؟ چرا فرد گرائی که آمد، جامعه گرائی به ورطه ی فراموشی سپرده شد؟ چرا؟!!  &amp;nbsp;  این بر میگردد به خصلت آدمی، یعنی میل به کمال. کمال نه فقط معنوی، بلکه کمال مادی و حداقل بی نیازی از احتیاجات اولیه، تقاضای به حق یک انسان است. و هنگامی که یک فرد جامعه گرا که تمام همّ و غم خود را برای دفاع از جامعه می گذاشت، به یک باره با هجوم تبلیغات فردگرایانه ی برژوا ها مواجه شد؛ زندگی بی دغدغه ی آنها را دید و خوش پسندید! راحتی مادی در دنیا دلچسب به نظر می رسد.  به فکر خود باش، چه باک از درد همسایه؟! من آنچه که در آوردم دو دستی تقدیم آن گدای کوچه نشین کنم؟!!!!!   و فردی که تمام زندگی اش در خدمت جامعه بوده، کم کم فرد گرا میشود و فرد گرائی یک آئین میشود و البته فراگیرترین.  &amp;nbsp;  اشکال از نظر من از دو ناحیه بروز میکند:  1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; قوانین جامعه گرائی به نحوی بوده که فرد فرصت کمال نداشته و یا کم داشته.  2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;جوامع جامعه گرا بیشتر متکی به دامداری و در نهایت کشاورزی بوده اند، در صورتی که برژوا ها با خود صنعت و به عبارتی پول راحت تر در اوردن را اوردند. جوامع ابتدائی در مواجه با این سیل خروشان صنعت، فرصت تغییر و همگون سازی نداشته و تقریبا یکباره تغییر ماهیت دادند.  &amp;nbsp;  &amp;nbsp;  و خلاصه سر خود و شما را درد نیاورم، این شد که ماهیت فرد گرائی به یک ماهیت اصلی بدل گشت و رفاه هرچه بیشتر فرد در اولویت قرار گرفت و این شد که اکنون میبینیم آزادی های برژوازی جای خود را به ازادی های انسانی داده اند و اخلاقیات فرد گرایانه، سیر صعودی ِ سقوط را با سرعت هرچه بیشتر می پیمایند و این است که میبینیم در جامعه ی فعلی، دلسوزاندن برای کسی نهایت بی عقلی ست! و انسان بودن، مترادف است با حماقتی که آینده ی خویش را خراب خواهیم کرد.  &amp;nbsp;  پس از نظر من، اگر جامعه گرائی صرف درست بود؛ انسانها به افرادی خود محور تبدیل نمی شدند و اگر فرد گرائی خوب بود، &amp;quot;انسانها&amp;quot; موجوداتی به نام&amp;quot; افراد&amp;quot; نمیشدند و انسانیت تنها در حکایت ها یافت نمیشد.  &amp;nbsp;  پس به نظر من، باید مکتبی را یافت که در میان این دو شاهراه فرد و جامعه؛ راهی را نشان دهد که انسانها در حین پیشرفت فردی، جامعه گرا نیز باشند.  &amp;nbsp;  انشالله ادامه خواهد داشت....  </description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/378882/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/378882/</guid>
</item>

<item>
<title>خداوندا...</title>
<description>    خداوندا، هربار که میخواهم آنچه را که در ذهنم می گذرد را بنگارم، در شرایطی قرار میگیرم که جز برای تو نتوانم نوشتن...  &amp;nbsp;  خداوندا، با یاد می آوردم روزگار سختی را که آنچه غم بود بر سرم آوار میشد و آنچه اندوه، ار دورن مرا خرد میکرد...  خداوندا، به یاد می آورم و فراموش نخواهم کرد، سالیانی را که روح و جسمم را در فشار و عذاب تحمل میکردم و هیچ نمیگفتم...  خداوندا، فراموش نخواهم کرد که چقدر از تو دور بودم، و چقدر تو را نمی دیدم. و چطور بگویم که خاندان پیامبرت را مگر در مشکلات نمیدیدم و ...   &amp;nbsp;  و خداوندا، ای عظمت مطلق، ای آنکه در برابر تو از هیچ هم کمترم؛ مهربانیت را چه بگویم؟ چگونه بگویم که تو ما ، این حقیران خاکی را عاشقانه دوست میداری؟!  تنها یک قدم که نه، شاید تنها سرم را به سوی تو کردم؛ اما تو چنان به سمت من آمدی که من، آن دلمرده ی سیاه و خاموش، امروز دیگر نمیدانم از تو چه بخواهم...   شرمگینم ای معبود من؛ شرمگینم به خاطر اکنون که آنگونه که باید حق عاشقی را ادا نمیکنم...  و شرمگینم، چون حقیرم، چون من لایق مهر تو نیستم ولی تو، این مهربان بی منت، مرا لایق دانستی...  &amp;nbsp;  چه بگویم؟! چه میتوانم بگویم؟! زبانم قاصر است و وجودم بی مقدار...  &amp;nbsp;  تنها میگویم که تو، به حق، زیباترین، مهربانترین، پر صلابت ترین، عظیم ترین و آشنا ترین معبودی؛ و پرستش تو دلخواه ترین ِ کارهاست...  &amp;nbsp;  &amp;nbsp;  یک قدم به سوی یار رفتم و لیک  او ز من عاشق تر  بینهایت قدمی آمد و من  سر ز خجالت به زمین افکندم....  </description>
<link>http://kolliharf.persiablog.ir/376468/</link>
<guid>http://kolliharf.persiablog.ir/376468/</guid>
</item>

</channel>
</rss>