| X Close | ||
مهسا( سارا اوانز): سلام!! من خودم هستم، از آشنائيتون خوشبختم!! فقط هم مديريت سايت رو قبول ميکنم و به نظارت اکتفا نميکنم!!
بله! چندي پيش يک ساحره ي قلدر به نام همين سارا اوانز در مسنجر ما رو زيارت فرمودن!! گفتن ما مي يام ديار شما! ميتينگگ ميتينگ!!
منم گفتم ئه ايول! ميتينگ ميتينگ!!
چند روز بعد:
مهسا زنگ ميزنه:
_ فردا ميتينگ؟؟!
من: نه فردا فلان کارو دارم!
دو روز بعد:
مهسا: فردا ميتينگ؟!!
من: نه بهمان کارو دارم!!!
چن روز بعد:
مهسا: پس فردا ميتينگ؟!!
من: هن هن هن!!!
زنگ ميزنم سمانه! به جاي اينکه يه فرد بزرگسال گوشي رو برداره، مواجه ميشم با يه همستر که ميگه:
_ بلهه؟!
من: الهي!! سمانه هست؟!
_ سمانه؟!!... سمانه!!!
خلاصه سمانه جفت پا مي ياد پاي فيليفون! و ميگه:
_ خب! واسه چي زنگ زدي؟!!
من: :-o!! خب دو مين صب کن چاق سلامتي کنيم! فردا بريم ميتينگ توي حرم!
سمانه: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!
من: :D:D:D:D:D:D
سمان: من فردا کار دارم! بنداز 1 شنبه!!
خلاصه يکشنبه تصويب ميشه و ما توي حرم با سارا اوانز و سامانتا ولدمورت قرار گذاشتيم.
من سوار اتوبوس ميشم و مي رسم پيش سمانه! و بعد از هاو آر يو گفتن و ايناها!! سوار اوتوبوس ميشيم و ميريم حرم!
در راه:
من: توي دانشگاهمون...
سمانه يه دور، دور خودش مي چرخه و ميگه:
_ بگو بگو گوش ميکنم!!
_ داشتم ميگفتم، توي دانشگاهمون...
سمانه جفت پا مي پره اون ور اوتوبوس و ميگه:
_ بگو بگو!!
_ آره توي دانشگاهمون...
يهو اوتوبوس ترمز ميزنه و سمانه به صورت غير آسلاميکي خودشو ميندازه توي بغل من و همه ملت يه وري به ما نگاهي ميندازن!
خلاصه در سر جامون مستقر ميشيم که من دوباره ميگم:
_ آري توي دانشگاهمون..
سمانه ميشيه روي يه صندلي خالي و به من ميگه:
_ بشين رو پام!
من:
_ نميخواد! توي دانشگامون...
_ نه بيا بشين!
من:
عررررررررررررررر!!!!
خلاصه ميرسيم حرم و بعد از يک بازرسي اساسي و خفه شدني چند، ميرسيم به بچه ها و با نيشي باز اوناها رو دور مي زنيم( من در حال جست و خيز بودم!) تا يه کم اذيت بشنريال، و بعد ميريم باهاشون احوالپرسي ميکنيم!
در اين لحظه مامان سارا و سامانتا مي يان و در همين حين هم من متوجه ميشم که شخصيت دنيس پسر بوده!!!!!!!!!!!!
خلاصه من گفتم بريم توي يه جاي خنک بشينيم، من زيادي حساسم به گرما، تلف ميشم!!!!
ميريم ميشينيم يه گوشه اي و شروع ميکنيم وراجي!
سعي کرديم از همه ي بچه هاي سايت صحبت کنيم تا بعدا کسي گلايه نکنه!!
منم هر از چن گاهي آمار ملتو رو ميکردم!! :d
بعد هنوز نيم ساعتي نگذشته بود و تازه کمي جابه جا شده بوديم که موبايل سارا زنگيد!
_ خب بچه ها، ما ميخوايم بريم!!!
من و سمانه: :-o
و من در حالي که از شدت عصبانيت سرخ شده بودم گفتم:
_ يعني من تاکسي سوار شدم، رفتم اول خط، نشستم، اخر خط پياده شدم، توي جيز گرما! که فقط نيم ساعت اينجا با شما باشم؟!!!!!
_ آره ديگه! غرض ديدن هم بود که ديديم!!
سمانه در اينجا طوري بود که من مي ترسيدم الان يا جفت پا بياد توي دهن من، يا با کله بره تو شيکم سارا!!!:hammer:
خلاصه بدرقشون کرديم و در اين بين سارا کمي تا قسمتي پررو مآبانه گفت:
_ خب خوب شد ديگه! شما بواسطه ي ما، همديگه رو ديدين!!
من و سمانه: :come:
خلاصه ازشون خداحافظي کرديم و من سمانه رو هم بدرقه کردم، و تا نزديک اذان ظهر براي خودم زيارت ميکردم؛ آخه روز عيد بود؛ حيف بود!!
----
نکات ميتينگانه!!
1- سمانه توي اوتوبوس به من گفت که چقدر اين اواترم زشته!! و گفت که چقدر من اون زماني که تازه عضو شده بوده، سرشناس و ايناها بودم! حال کردم!!
2- سمانه توطئه ي يکي از بچه ها رو بهم گفت و گفت چطوري خنثي کرده توطئه رو! و من کلي از اين حرکت جوانمردانش کيفور شدم و باهاش دست دادم!!
3- سامانتا خيلي بچه گل و دوست داشتني و ماهي بود! خيلي مهربون و آروم! خيلي ازش خوشم اومد!! ولي بعضي وقتا حرفاي بدجنسانه ميزد که اصلا بهش نمي يومد!!
4- سارا خيلي قلدر بود! يعني کافيه سمانه و سارا باهم متحد بشن تا پدر يکي در بياد!!البته اين ظاهرشه، و در باطن يه موشه!!!
5- من در دفاع از حذب و مديريت، نزديک بود با سارا دست به يقه شم!!:hammer:
6- سامانتا سوالاشو آب زير کاهانه تر مي پرسيد تا سارا! سارا سريع ميزد وسط خال!
7- سمانه و سارا کلي جفتشون خوش وقت شدن که هم ماهي بودن و براي من توضيح دادن که خصوصيات خردادي ها چيه!!
8- من هر دفعه ميگفتم استرجس، به سمانه اشاره ميکردم! بار آخري سمانه همچين بد نگاه کرد که سريعا يه لوله رو نشون دادم و گفتم منظورم از استرجس اون لوله بود!!!:d
9- سمانه هي ميگفت: مدير ميتينگ توئي!! هي من با خودم ميگفتم، من کي گفتم مدير ميتينگم؟!! بعد فهميدم که گويا چون هماهنگيا با من بوده، مدير ميتينگ منم و گفتم واويلا، معلوم نيست چقد فحش تو دلش بهم داده!! :hammer:
10- قرار شد يه بار با سمانه بريم يه جائي غير از حرم تا ميتينگ غير حرمي رو هم تجربه کرده باشيم!!
12- من هي گفتم بريم ملت بريم ملت! گوش ندادين! چشتون روز بد نبينه عصر عين ميت ها شده بودم! من وقتي ميگم به گرما حساسم، نخند!! دهه!!:come:
با اينکه يه کم حالمون گرفته شد، ولي بازم بد نبود!
خوشحال شدم از اينکه سارا اوانز( مهسا) و سامانتا( شيما) رو ديدم!
راستي، ميتونيد گزارش خنده دار سمانه رو هم در اين رابطه بخونيد: http://her-power.blogfa.com/
موضوع انشا: خنده!
به نام خدا!
من خنده را خيلي دوست دارم! من وقتي بچه بودم، پدرم از دور به ميگفت" موش موش" و من از خنده منفجر مي شدم! من همواره نيشم تا بناگوش باز بوده و با ديدن ترک ديوار هم قهقه مي زدم!
من خنده را خيلي دوست دارم، چون او(!) درمان هر دردي است! من قبلنا(!) صبح جمعه با شما گوش مي دادم و هر هر مي خنديدم! بعدها جمعه ي ايراني گوش مي دادم و کرکر ميخنديدم! و تا چند وقت پيش فيتيله نگاه ميکردم و هرّ و کر ميخنديدم!!! من خنده را خيلي دوست دارم! خنده چيز خوبي است و همه بايد بخندند!
همه: هر هرهرهرهرهر !!!
من: !!!!!!!
اين بود انشاي من! پايان!!!!
گوجه... تخم مرغ گنديده!.. گوجه... خيار! سيب زميني!!!... کيلو ... تومن!( جاي خالي را با توجه به نرخ روز پر کنيد!)
نکته: اين اقلام بالا رو به سمت من پرت کردن! فک نکنين بيکاري و تار عنکبوت بستن جيب گرامي باعث شده برم اين چيزا رو بفروشما!!!
خدا منو شفا بده! ببين اصلا چي ميخواستم بنويسم، چي نوشتم! باور کنين اصلا دست خودم نيست، تازگيا اين قضيه روز کشور و خوندن هر خبر از هر دري؛ از طرفي ديدن نمرات خشنگ خشنگي که هر روز داره توي پورتال مربوطه ميخوره و فکر آينده و تغيير رشته و خلاصه از اين ورم ساختن خونه و خوردن پتک به در و ديوار؛ کلا اعصاب منو يک مقداري در هم پيچونده! جاتون خالي عينهو اين مجنونا هستن دنبال ليلي ميگردن هر طرفي و ملنگ ميزنن!!! عين همونا شدم!! اصلا حس ميکنم تو هپروتم! يعني تمرکز در حد منفي ها! يعني يه نماز عين آدم نخوندم، اصلا يه ذره تمرکز و حواس... يخ! بيخي حالا، باز چرت و پرت گفتم! بايد اسم وبلاگمو با اسم وبلاگ ممد عوض کنم! کلا بيخيالی هم عالمی داره چوجووور!
ئه راستي کنکورياش چطورن؟ خوبن؟ ممدرضا؟ ممد؟ ستاره؟ فوژان؟... ديگه کي بود؟ همون خودشون! :d
آهان! اصلا من اينجا رو خواستم آپ بکنم که بگم بابا جان، خنده خوبه! خنده عاليه! بخند! عين من به ترک ديوار هم بخند،؛ ولي لطفا، خواهشا، پليز، به کسي نخند! يعني اگه کسي ريختش بي ريخته، اگه کسي سوتي خنده داري داده، اگه کسي نمرات داغوني گرفته و اگه کسي کلا شمبل ميزنه؛ شما بهش نخند! يعني بخندي سرت در اومده!
من هر دفعه به يکي ميخندم، سرم مي اد؛ باز دفعه بعدم عينهو... عينهو... حالا بالفرض عين بزبز قندي، باز به ريش اين يکي اون يکي ميخندم!
خدا واقعا منو شفا بده!
يعني هر بار خنديدم سرم اومد! باز ميخندم! اصلا مثل قديما ميخوام کلمو بکوفونم تو ديفال! آدم حرصش ميگيره!
فرزندان عزيز! نوگلان باغ! گوگولي مگولي هاي بابا؛ به ترک ديوار بخندين، ولي به ريش کسي نخندين! از ما گفتن بود!( نخند!)
---
پ.ن: گفتم ديوار، يادم از اين افتاد که اگه کسي از اول تا آخر عمرش به ديوار تکيه بزنه، يه احتمال کوچولو هست که عين روح از ديوار رد بشه! خيلي باحاله، نه؟! تازه يه چيز باحال ديگه! مي دونستيد هم وسط کهکشان خوشگلمون يه دونه سياهچاله گوگولي مگوليه؟!! بعد تازه بدتر از اون... وسط هر کهکشاني يه دونه هست!!! برين تا شب کيف کنين!! :d
سلام... سلامی آمیخته با کینه، حسرت، خشم و ناراحتی؛ سلامی از سر بی پناهی...
یادمه وقتی خاتمی گفت قراره بیاد، اینقده ذوق کرده بودم که نزدیک بود خفه بشم؛ از ذوق نوشتن اسم خاتمی روی برگه رای خودم نمیدونستم چیکار کنم. اما وقتی خاتمی کشید کنار، اونقدر ناراحت شدم که تا مدتی توی بی وزنی بودم. اما کم کم با موسوی آشنا شدم و از نزدیک دیدمش؛ و حس کردم جاش رو توی قلب و فکرم بیشتر از خاتمی گرفته و براش همه کاری کردم. یه تنه با 5-6 نفر به خاطرش بحث میکردم، توی مناظره ها گلومو پاره می کردم، اونقدر به خاطرش دست و سوت زدم که حد نداشت. از طرفی اینقدر اطلاعات سیاسیمو بردم بالا، حرفای هر طرفی رو گوش دادم که به عمرم اینطوری نبوده( جز مواقع صحبت با داش مسوت!). و به یکباره با نتیجه انتخابات روبرو شدم. نتیجه اونقدر عجیب بود که تا مدتها مسخ شده بودم. فرداش امتحان معادلات داشتم، هیچی نمیتونستم بخونم. شده بودم یه مرده متحرک.شعر " ناتینگ الس متر" متالیکا رو بلند توی گوشم گذاشته بودم، و کم کم حس کردم نفرت و خشم وجودمو داره پر میکنه و پر کرده... .
تا اینکه امروز کتاب" ارمیا" اثر" رضا امیرخانی" رو خوندم. چقدر حس و حال کتاب روحیمو عجیبتر کرد؛ حال و هوای جنگ، زمان فوت امام خمینی، همه و همه باعث شد تا گریه م بگیره...
همیشه هر وقت حرفای امام خمینی رو میخونم یا می شنوم، احساس آرامش پیدا میکنم. امام خیلی خوب بود. کاش امام هنوز زنده بود، کاش امام بود و جلوی این رفتارها رو میگرفت.
امام با اون طرز ساده حرف زدنش، با صلابت نگاهش، با محکم حرف زدنش، با چهره ی آرامش که به آدم اعتماد به نفس می داد؛ انسانی ماورای کسانی که می شناسم، بود. برای همین خیلی دوستش دارم.
چقدر خوب می شد که الان اینجا بود و اوضاع رو آروم میکرد. چقدر خوب میشد اگه یک بار دیگه می گفت" میر حسین نور چشم من است". چقدر خوب می شد اگه بود و با استقلال فکریش، با صلابت جلوی همه می ایستاد. کاش بود و با مهربونی با کسانی که اعتراض کردند، صحبت میکرد و حرفاشونو میشنید. کاش می بود و نمیذاشت که به ما بگن آشوبگر و اغتشاشگر. کاش بود و پناه ما می بود؛ و کاش بود و نمیذاشت ... نمیذاشت از اسم امام زمانمون سواستفاده کنن... و نمیذاشت که جوونا رو بزنن و بهمون بگن منافق و سیدمون رو، نور چشم امام رو با بنی صدر مقایسه کنن... .
میدونین... دلم یکیو میخواد که فقط باهاش گریه کنم، گریه کنم به حال آقاجونم که توی مبارزات مصدق شرکت کرده بود، اما حالا مصدق فقط یه اسم توی تاریخه، تاریخی که نمیدونم درسته یا نه...
گریه کنم به حال پدرم که مبارزات انقلاب کنار خیلی از سران انقلاب، تظاهرات کرده بود و بعد رفته بود جبهه، جبهه ای که هر کس رفته فقط یه بغض باهاش مونده...
به حال مسعود، دوست بابام، که توی جوونی جونشو گذاشت کف دستش و بی هیچ ریایی اونو برای این خاک خرج کرد؛ معودی که هروقت حرفش میشه، توی چشمای پدرم اشک جمع میشه...
به حال کسائی که فقط اسمشون روی کوچه هاست، بدون اینکه بدونیم چیکار کردن...
به حال کسانی که رفتن و ازشون فقط چن تا استخون باقی مونده، بی هیچ نشونی از اینکه کی بودن؛ و فقط ازشون سو استفاده می کنن...
به حال موجی هایی که فقط یک بار دیدنشون کافیه که تا عمق وجود آدم بسوزه...
و به حال گذشته ای که پاک کردنش، تاریخم، دینم، احساساتم و تمام هویتی که باید می داشتم و ندارم...
دلم میخواهد گریه کنم برای کسانی که خواهند آمد و نمی دانم چه سرنوشتی خواهند داشت...
و در آخر دلم میخواهد با تمام ذرات وجودم، گریه کنم؛ گریه کنم برای اینکه میبینم خدایم را چطور می شناسانند، برای اینکه میبینم پیامبرم را چقدر مظلوم کرده اند و خود را از او مسلمان تر می دانند، برای اینکه میبینم سیره ی علی را چطور می نگرند و آن بزرگ مردی را که شب در چاه می گریست، چطور دستمایه ی اهداف خود میکنند...
و دلم میخواهد با چشمانی مالامال از اشک، فریاد بزنم؛ بیا... بیا و ببین که چطور تو را علم کرده اند، بی آنکه بشناسندت، فقط برای آنکه به هدف رسند؛ مظلوم تر از تو نیست در این زمان... برای یک دقیقه هم که شده، بیا و بگو که اینها ریاکارند... بیا و بگو ... بیا و بگو... بیا و بگو که پناه مائی، نه ملجا آنان.... .
سلام و درود بر مردم شریف ایران! سلام بر ...
ـ شله ای اینجا میتینگ انتخاباتی نیست!!
ـ آها ببخشید!... سلام بر ملت غیور و رفقای تراز اول!
آقا ما غیبتی خواهیم داشت و معلوم نیست بیایم یا نه!
قضیه اینه که مودم مربوطه جمع شدن! از طرفب یونی هم تابستون حال و حوصله میخواد اومدنش!
از طرفی در این مدت هم که یونی دایر می باشند دو مسئله هم می باشد!!:
۱- امتحانات!!!!!!!!!!!
۲- میتینگ ها و مناظرات انتخاباتی!!!!!( الان با مچ بند سبز لذتي مي برم از دنيا!! )
این میشه که الحق و الانصاف دیگه جون برام نمی مونه بیام سایت و نت و ایناها! جاتون خالی همین امروزم از ورزشگاه ۲۲ بهمن برگشتم که کروبی اومده بود صحبت مکیردُ صفائی داشت!
القصه...
نتیجه این میشه که ما نیستیم اما از دور دستی بر آتش خواهیم داشت!
هیچ کودومتون از خاطر من محو نخواهید شد! شماها واقعا بهترین دوستان من در این چند سال بودید.
انشاللله هر از گاهی می یام یه بوقی میزنم و میرم! گریه نکنین! خیله خبُ اینقدر شیون و زاری راه نندازین من قلبم ضعیفه!!!
خلاصه دیگه فعلا بای بای و توی مسنجر هم نیستم اصولا و لاو یو همتونو و یو آر این مای هارت و بقیه این جلف بازیا!
مرسی دوستان عزیز فعلا!
پ.ن: امروز كروبي اومده بود فردوسي. جمعيت و هيجان كه عمرا به پاي اومدن موسوي نميرسيد. من يادمه تو نشست موسوي نزديك بود بميرم از شدت فشار و تا ۳-۴ روز تمام بدنم درد ميكرد. خلاصه ولي خوب بود و جو هم آروم بود، فقظ آخرش يه اقاهه اي اومد گفت بايد به اصلح ترين فرد اصلاح طلب راي بديم و اون كسي نيست جز كروبي! اينجچا همه ما سبزقبا ها، دستامونو برديم بالا، سه پنجم جمعيت ما بوديم! خلاصه آخرش ۲ تا كبوتر به نشانه آزادي ۲ دانشجوي سياسي كه زنداني بودن، ازاد كردن و يكي از كبوترا اومد صاف نشست روس پلاكاردي كه روش عكس يه دانشجوي زنداني بود و اصلا تكون نميخورد و فوق العاده بود وضعيت! به اميد آنكه صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم!!!
نوستالژی!
اول از همه تشکر میکنم از جیمز عزیز( نوه گلم!) که منو دعوت کرد.
و بعد دعوت میکنم از: مریم - پویان - سعید - سینا و یه دعوت نامه سفید!
قضیه اینه که هرکسی 5 تا از چیزهایی که نسبت بهشون حس " نوستالژی" داره، مینویسه! که البته بنده فک کنم خیلی بیشتر تر!! از 5 تا بنویسم! :d
نوستالژی یعنی خونه قبیلمون که تا قبل مدرسه رفتنم توش بودیم: بازی های اختراعیمون، بدو بدو کردن از طبقه اول به دوم و کثیف کردن کل فرش ها! وارد شدن از پنجره آشپزخونه و مامانی که کفرشون در می یومد! سر خوردن روی پشتی ها! شیرینی پختن مامان! یادش بخیر شیرینی پنجره ای, دست خواهرمو سوزوند! اون پنجره های طبقه ی بالا که با خواهرم طناب می بستیم و وسایلمونو بالا پائین می بردیم، خواهرم همیشه دوست داشت منو توی سطل بنشونه و بفرسته بالا! منم خیلی دوست داشتم! ولی هیچوقت انجام ندادیم! ماموریتای منو و خواهرم و نتیجتا شلوغ بازی! سوتی که بابا شکستنش( تقصیر من بود!)!! دوچرخه قرمزم و چرخ های کمکیش! مهمونائی که هیچوقت تمومی نداشتن! و عملیات" طوطی در قفس!"!!!
نوستالژی یعنی خونه آقاجونم، یعنی فلکه ی آب: صدای اذانی که از حرم می یومد. صدای پرستوها دم غروب و گرفتن دل آدم! اومدن و رفتن مهمون ها، هیچوقت سفره ای بدون مهمون انداخته نمیشد. یعنی بازی کردن با سیما و پسر عمه هام! یعنی اون فوتبالی که با عمو و بابا و پسر عمه هام بازی کردیم! یعنی خوابیدن رو پشت بوم و وااااییی چه صفائی داشت توی اون هوا، بی نظیر بود!
یعنی عبا و قبای آقاجون، یعنی عمامه ی آقاجون که همیشه دلم میخواست بذارم سرم. یعنی کمدای پر از کتاب آقاجون. یعنی ریش های سفید و صورت سرخ اقاجون. یعنی عیدی دادن هاشون، و اون آب نباتایی که همیشه می دادن, اون شکلاتای مارپیچی ِ زنجبیلی. یعنی آقاجونی که کم دیدمش و همیشه افسوسشو میخورم. و یعنی اخم سه تائی آقاجونم که مث اخم منه و خیلی کیف میکنم!
یعنی عمو قبل از ازدواج! " اندک اندک" ! رقصیدنای عمو! سربازی عمو! سفر با عمو! و اومدن عمو به یه مجلس و ترکیدن فضا از خنده و انرژی!
نوستالژی یعنی کلاته: قدم زدن توی رود. ترسیدن من از رد شدن از جوی آب! برداشتن آب از قنات! باغای پائین، خوردن چای دودی! کوه همیشگی! کوه نوردیامون و بعضی وقتا گم شدن! خوابیدن سر ظهر من و جا گذاشتنم! بوی زعفرون تازه و دستای رنگی! خوردن گردوی تازه، حوش زدن مامان که یه وقت دستامون سبز نشه! بادووم تازه! باغ انگور و خوردن تا مرز ترکیدن! شیره انگور! زرد آلوهای قندی! تازه از سر درخت می کندیم! سیبای گلشاهی! درختای گیلاسی که البته الان همشون خشک شدن! چه کیفی داشت! زمستون و گرم شدن زیر کرسی و خوردن آجیل و این چیزا و حرف زدن و خندیدن! قبلنا کرسیمون زغالی بود! نون محلی با شیر تازه! محلی هایی که به ما میگفتن" شما شهری ها!!!"
یعنی مادرجون:" آفران، برو که بریم، دوری، مجمعه(؟)"؛ مهربونیاشون، چقد بهمون چیز میز می دادن، یعنی راه اومدن با یه بچه 4-5 ساله و منی که 2 بار به خاطر مامانم بهشون حسودیم شد و الان دیگه خیلی دیره برای پشیمونی. دلم میخواد توی اون دنیا، بهترین زندگی ممکنه رو داشته باشن؛ باهاشون خداحافظی نکردم؛ فک نکنم هیچوقت خودمو ببخشم. کاش زنده بودن. " برین بر خودتون پفک بخرین!" . هیچوقت اعتراف نکردم که دوستشون دارم و متاسفام برای اون دوبار! هنوز حرفشون توی گوشمه:" ا این روزا استفاد کن که یه وقتی نخواهند بود". شاید الان اولین دفعه ای بود که بلاخره برای این موضوع گریه کردم؛ مرسی سارا.
نوستالژی یعنی سفر:
سفر با اقا رضا به شمال! آقا رضا هی میخواست باهام دست بده، من دست نمی دادم!!! چقد با ممد بازی میکردیم؛ اون موقع ها نمی فهمیدم که یه کم مشکل ذهنی داره، تنها چیزی که میدونسم این بود که بازی میکردیم! چقد بچه ها ساده ان!
سفر اصفهان و اون شور و حال زاینده رود! پل خواجو! با خارجیایی که باهاشون حرف زدیم! با هنریکه عکس گرفتیم! با دو تا خانوم ژاپنی عکس گرفتم! با آنیتای هلندی 1 ساعت حرف زدم! و اون اقاهه ی آلمانی که هی میخواست بیاد با ما حرف بزنه و نیومد! اون خانوم فرانسوی که وقتی ماانگلیسی حرف زدیم، همچین روشو کرد اون ور که انگار کفر گفتیم!!!! بحث فوتبالم بود: ما ایرانی، یکی آرژانتینی، یکی اسپانیائی!!! جام جهانی بود!
سفر کلاردشت با آق داماد یا به قول خودم" خان داداش"!!!
سفر به مکه و مدینه؛ اون نمازهای طولانی، اون حال و هوا و اون بادهای داغی که فکرشم منو مسحور میکنه.
نوستالژی یعنی تمام آلبوم های عکس! یعنی عکسی که توش دارم به خاطر دندون افتاده ی خواهرم گریه میکنم!!!! یعنی عروسی عمو که دستم روی دست آقاجونه, مامان بزرگ دعوام میکنن که دستتو بردار؛ ولی من بر نمیدارم و عکس گرفته میشه! و مامان بزرگ حسابی عبوس می یفتن توش و من شاد و خندون! و یعنی عکس جوونی های مامان بابا و سر و کله زدن ما سر اینکه کی بیشتر شبیه مامانه یا بابا!
نوستالژی یعنی تمام کتابائی که داریم! کتابای تست!! کتابای شعر و داستان و فلسفه! و کتابای درسی و دینی. یعنی برگه هائی مال چندین سال پیش که از لای کتابا در می یاد. یعنی نت های بابا زمان کنکورشون. یعنی تمام نامه ها و یادگاریهائی که آخر هر سال دوستام بهم دادن! یعنی دقتر املای سوم دبستان؛ ستاره هائی که گرفتم و امضائی که از طرف بابا زدم و نوشتم" مچکرم" !!! قیافه ی معلم وقتی امضا رو دید واقعا جک بود!! نوستالژی یعنی معلمام از اول دبستان تا الان: مکرمی پور- داوطلب- شهابی- مس چین- بیگلربیگی، قهرمان، نجفی، جمعه پور، خالقی راد- ( از راهنمائی متنفرم و اسم معلمام یادم نیست)- جاهد، جهان شاه، غلام پور- یاری، عطاری، و دبیر ادبیاتون که اسمش یادم نمی یادو خیلی دوستش داشتم- از سوم دبیرستان هم خوشم نمی یاد و اسماشون برام زیاد مهم نیستن- نخعی، رفیعی و آقای جغتائی( کانون) که دخترا همه وقتی دیدنش هجوم آوردن تو کلاسش :=)) !!!!!!!!!و یعنی دوستای خوبم از اول تا الان: لیلا, میترا ومهرنوش، حمیده و بیتا، مریم و فرزانه، پگاه و مهدیه، طاهره و صفورا.
نوستالژی یعنی همه آهنگا و شعرائی که گوشیدیم: " هلل یاسه!" ، " رنگ چشمات عسل!" ، " گل خانوم گلاب خانوم! " ، " خورشید خانوم افتاب کن!" ، " لب کارون!"،" رو تن کوچه ی عشق تند می دویدم!" و بقیه ی آهنگای دنده تریلی محمد!!
یعنی نون و دلقک ، آریان 1 و 2 ، میشائیل فلتی( درسته تلفظش؟) ، وست لایف، یعنی یانی .
یاد " آسمون به اون کتی" بخیر که بابا همیشه سانسورش میکردن!!! " اومدم از هند اومدم!" و البته " سر پل خواجو یارو واستاده!!!"و یعنی زنبورک بابا که من خرابش کردم! :-p
نوستالژی یعنی" دیلا دیلا"! آهنگی که بابا با اون کلاه کوچولویی که نوک انگشتشون میذاشتن، فقط برای من میخوندن! یه سری بابام اونو برای پسر عمم خوندن، تقریبا به حالت گریه در اومده بودم و نزدیک بود داد بزنم" دیلا دیلا فقط مال منه و هیچوقت! حق ندارین اونو بری کسی بخونین!!!!!" و
در آخر، نوستالژی یعنی شماها! تک تک شما دوستای خوبی که خاطرات 4 سال از زندگیم با شماست. دوستای خوبی که خیلی وقتا کمکم کردین. دوستای خوبی که به اشنائیم با شماها افتخار میکنم و همیشه میخوام که بهترین اینده رو داشته باشید.
توجه كردين هر كي ميخواد بگه آره من منوالفكرم، اسم نيچه رو مي بره و احتمالا اينقدر توي حرفاش مغلطه و سفسطه به كار مي بره كه شما ميگين بببهههه! عجب فرد گولاخيه!!!
اصولا نصف آدمائي كه ادعاشون ميشه خيلي چيز ميدونن، هيچي نميدونن!
به قول يه بنده خدائي:
ادعا * معلومات = عدد ثابت!!!
نمونه بارز اين ادعا كننده ها: ذكور محترم! طرف مثلا فقط اسم چميدونم همينگوي رو شنيده، ميگه اره رفيقم بود! با هم بزرگ شديم!!!
دست مريزاد!
_ سنگر بگير... آخخخ !
تتتق...
باز هم صداي مسلسل ها...
_ نامردا هوائي ميزنن... فرار كن ممد!
ممد فرار ميكنه، اما فكر ميكنه كه فرار كرده! يه تك تيرانداز بين درختا بود و ...
تق!
_ آخ! نامرد!
همه در حال فرار كردن هستن، هيشكي به كسي كار نداره، فقط ميخواد در معرض مسلسل ها قرار نگيره، صداي مسلسلا همينجور مي ياد...
ممكنه بگين بچه رو جو انقلاب گرفته داره از خاطرات اون موقع مينويسه! اما اشتباه نكنين! اين ديالوگ ها و ماجراها موقع جنگ يا انقلاب نيست!...
اين ماجراهاي بالا، مال عصر حاضر و در دانشگاه ماست!!!
قضيه از اين قراره كه...
هر روز، تنگ غروب، اگه يه نگاهي به بالاي سرمون بندازيم، ميبينيم يه توده ابر سياه بالاي سرمونه! ذوق ميزنيم و كيف ميكنيم كه بــــــــــه! بارون!( نكته اخلاقي: ما بارون نديده ايم! عقده داريم!) اما اشتباه ما از همينجا شروع ميشه! از وقتي كه صداي " غـــــــــــار قــــــــــــــــار (!!)" رو مي شنويم! و مي فهميميم كه اون توده ابر سياه، چيزي نيست جز يه گله كلاغ به ابعاد 1000 در 1000 !!!!!
و وقتي اين نكته رو متوجه شديم، بايد حواسمون باشه كه وقتو تلف نكرده باشيم! آخه وقتي از اون بالا كلاغ بيايه! تبعات طبيعت كلاغ هم پشت سرش مي يايه! ( البته گلاب به روتان! ) و اينجاست كه هر كي دنبال يه سايه بونه و صداي شاپالاس شاتاپ هم لحظه اي قطع نميشه!!!!
و جنگ و ماجراهاي فوق شروع ميشه!!!
آخي... وقتي فردا به مكان مربوطه مراجعه ميكنيم( مخصوصا قسمتائي كه درختاش زياده) با مشاهده ي زمين رنگ شده!!! به عظمت فاجعه ي جنگ يه طرفه ي مزبور، پي مي بريم!
اينم از ماجراي ما و كلاغا!
اميدوارم كسي از ما، جزو تلافات اين جنگ نابرابر نباشه!!!
.
.
.
_ نـــــــــــــــــــــه ! لباسمو تازه شسته بودم!!!! 
هين سلام دوباره! ميگم امروز 2 نكته دارم، خفن!
كه هردوشون در رابطه با اتوبوس سواريه! يكي از معايب و اون يكي از حقوق و مزايا كه آخر برج ميدن نه!چقدر پول دوستين ها! از مزاياي خالي اونه! :d
يوني ما يه جوريه جاش كه كلا با يه اوتوبوس ميري قشنگ دم درش پياده ميشي و كلا مث سرويس مدرسه ست!
اينه كه ما به شغل شريف و كم خرج اوتوبوس سواري مشغوليم!
اولين بدي اتوبوس اونم توي اين هواي سرد كه ملت انواع و اقسام بيماريها رو دارن، اينه كه شما بايد يك هواي مملو از ميكروب !!! رو استنشاق كنيد و سعي كنيد در خيالاتتون اون هوا رو چون هوايي نم خورده و معطر از عطر كاج بدانيد! در اين فقره شخصا اينقدر حساسيت دارم كه اصولا مجبور ميشم با تاكسي برم!:-s
بعديش اينه كه بايد داراي انعطاف پذيري خوبي باشيد! چون به احتمال قوي در اتوبوس شما به مراحمل مختلفي از قبلي: كمپوت، مارمالاد و در حد خيلي پيشرفته كنسرو ميشيد!!!! و شما بايد قابليت له شدگي داشته باشيد و خم به ابرو نيارين!!!
گاه وقتي اين لامصب اتوبوس اينقد شلوغه كه با اينكه بليتمو داددم، سوار نميشم، چرا كه احساس ميكنم غرورم خدشه دار ميشه بس كه شلوغه! حتي حاضرم پياده برم ولي....
ولي از اينجا نشئت ميگيره كه گاه وقتي بهتره ادم همين اتوبوس غرور شكن رو سوار بشه!
چرا؟ خب الان شرح مشرحه ي اون رو به محضر مبارك عرض ميكنم! قضيه اينجاست كه ما در روز 1 شنبه همين هفته، در حالي كه كلاسمون دير شده بود، به يكي از همين اتوبوساي غرور شكن برخورديم و گفتيم:
_ خاطر ملوكانه ي ما مكدر ميگردد، سوار نمي شويم!
و با اشارتي تاكسي اي را مخدوم خود نموده، سوار گشتيم. اين تاكسي، ماشيني بود پرايد نام! ما نيز در عقب آن جلوس كرده، در بين 2 خانم!
اين راننده را نگويم چه شود، گويا بنده ي خدا با عيال خويش دعوا كرده بود كه اينقدر حواسش پرتان!! بود!
القصه اين ماشين همينگونه رفت و رفت، تا رسيد به پلي كه نبايد از ان بالا رود. اين فرد .....! هم معلوم نبود حواسش در كجا منزل نموده بود كه اينگونه بي مهابا، نه بالاي پل رفت و نه زير آن! بلكه صاف به درون جدول جداكننده ي اين دو جاده رفته، ما را شل و پل نمود همي!
ما ميديم كه ايشان دارند ميروند داخل جدول، ولي گفتيم حواسش هست، گويا نبود!
بلي، ما دچار كوفتگي ساق پا گشتيم و در ناحيت زير ابرو و بالاي چشم نيز دچار يك درد بسيار گشتيم كه ورم كرد به قسمي كه ما زماني كه بالا مي نگريستيم، ورم را مشاهدت مي نموديم! بسيار هم دردناك است !
خلاصه ضرر جاني به كس نرسيده بود، ما نگريستيم و خدا را بهر آنكه صبح صدقتي داده بوديم و دعايي خوانده بوديم، شكر نموديم كه اگر سرعت كمي بيشتر بوديم، بالمره چپ كرده بوديم!
بلي، ما هم كه آنزمان داغ بوديم و پس از چندين فحش كه گفتنش ضرر نداشت و فكر كرديد كه ما بلد نيستم؟؟؟ زرشك!!! راه افتاديم سمت دانشگاه و در نهايت ترس و لرز، تاكسي اي گرفته، رفتيم سركلاس!
يك ربعي از كلاس بگذشته بود و ما نشستيم. و تازه آنوقت بود كه فهميدم " آآآآي مادر! " چراكه نيمكره ي چپ سرم را چنان دردي فرا گرفته بود كه درد به اعصاب بيني و دندان و گوش نيز سرايت كرده، و از 4 درد ميناليدم!
القصه رفتيم خانه و با شادي و شوخ شنگي تمام قصه را تعريف نموده كه اگر جز اين تعريف مينموديم، مادرمان را بسي غم فزون در بر ميگرفت!
اين شد كه مادر مارا چائي و غذا داد و ما دوزانو بر زمين بنشستيم كه به ناگاه اينگونه فرياد كرديم
" مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآددددددددددددددرررررررر"
مادر ما بسي متعجب به ما نگريست و گفت چه شد؟ گفتيم ساق پايمان مادر! و مادر بسي نفرين بر آن فرد فرستاد و ما ايشان را نهي نموديم. خلاصه براي اولين بار قرصي من باب مسكن ميل نموديم و خوابيديم، بس خوابيدني! فضآآآآآآ ! هپرووووت اعلا!!
خلاصه اين شد كه ما به اين نتيجت رسيديم كه بهتر است زوتر از منزل خارج گشته( يعني 45 دقيقه) تا در صورت آمدن اتوبوس غرور شكن، با اتوبوس بعدي برويم!
و ما نيز فهميديم اين تصادف من باب چه بود! من باب اين بود كه روز قبل پسري را كه بسيار شيك و پيك مي پوشيد در يوني، و تصادف كرده بود، تصدف كردني، مسخره نموديم! و ما باز گوشمالي دريافت كرديم، چراكه هرزمان كسي را به سخره گرفتيم، به همان بلا مبتلا گشتيم! خداي را شكر كه مارا متذكر گشت.
منتظر دريافت كمپوت هستيم! در ضمن، گويا اين گونه نوشتن مارا خوش آمد، شايد من بعد اينگونه نويسيم، برويد براي خود خوش باشيد كه باز هم خواهيم نوشت!
بدرود!
سلام سلام سلام سلام سلام....!!!
اول از همه، باب ملت بوقي، منحرف، بق بقي! اون اقا رضا آپ قبلي، هموني بود كه توانرژي هسته كار ميكنن! محض اطلاع سن پدر بنده رو دارن، و زن و زندگي و بچه! حلههههههههههههههههههههه؟ :-w !!!!!!
دوم اينكه، امروز، هفتم آ سيد ابراهيم بود، يه كسي كه مثل آقاجوني كه از دستش دادم، دوستش داشتم. يه كسي كه واقعا مهربون بود، واقعا! در عين حال صلابت داشت و كلا هر كي ايشون رو ميديد، واقعا شيفته اش مي شد.
خب، اونم مث همه ي آدماي خوب كه زود ميرن، رفت. در حالي كه انصافا راه مي رفتن، سرپا بودن، هيچكي انتظارشو نداشت.
ولي به هرحال، خودشون هيچوقت نمي خواستن افتاده بشن، خب همينجوريم شد.
يه سيد تمام عيار بود، واقعا گل بود، جاش هميشه خالي مي مونه. تكيه كلامش پدر صلواتي بود! ما هم پدرصلواتياي سفارشي بوديم! جلو چشمشون بزرگ شديم. دلم براشون تنگ ميشه، ولي خب... چرخ گردونه!
ولي ايولا آ سد ابراهيم، اينقدر همه دوستت داشتن، كه نزديك 1200 نفر، بلكه بيشتر براي مراسمت اومده بودن. چه بزرگ مردي بودي.
هميشه وقتي يكي نيست، تازه ادم يادش مي يفته چقدر دوستش داشته!
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد!
لطفا براي شادي روحش، يه صلوات بفرستين.
و اما دليل سوم اين آپ. خيلي بده كه آدم بچه كوچيكه ي خونه باشه! واقعا وحشتناكه! چون هميشه يا حرفاتو همه ميدونن، يا هم اگه نميدونن، بر حسب اينكه از شما بزرگترن، حرفتون و تجربتون مردود اعلام ميشه!
امروز بحث گذر عمر بود كه من گفتم نه! من تجربه كردم كه اينجوري اينقد زود نمي گذره! بعد كه اومدم تعريف كنم، مامان رفتن آشپزخونه كه چايي رو بيارن! من شروع كردم براي بابا به تعريف كردن، وسط حرفم بود كه بابا به مامان گفتن: خانم دارچين هم بيار!
بعد من ساكت شدم! بعد يه مدتي خواهرم گفت: بيچاره آزي!
بعد بابام گفتن:حرفاش كه تموم شده بود! خب، بزن كانال 1 اخبار!!!
و من احساس كردم كه بهتره مثل هميشه كه تنهايي بزرگ شدم و تنهائي تجربه كردم، همونطوري بمونم! چون با اينكه رفتم توي 19 سال( چه مسخره واقعا!) هنوزم بچه كوچيكه اي هستم كه حق اظهار نظر نداره و كلا هيچي نوفهمه! و مثل هميشه بايد بخندم! چون حوصله غصه خوردن ندارم!!!
دليل چهارم اين بود كه، بلاخره يه خاطره ي ديگه از بچگيم پيدا شد! آخه مامان بابام تقريبا هيچ خاطره اي از بچگيام ندارن! فقط 2 تائه كه اونا رو هم حفظم! بعد امروز بابا گفتن كه من وقتي بچه بودم، دائم دنبال پوشيدن كفشاي بزرگترا بودم! مخصوصا كفشاي پاشنه بلند مامان! :d در هر حاال، كاچي به از هيچي!
فعلا!
توي اين دنياي كوچيك، كه شايد مثل يه عالمه دنياي ديگه ي توي اين فضاي بي نهايت، به راحتي گم ميشه، منم يه دلخوشي هاي دارم، يه دلخوشي هايي كه باهاشون زندگي ميكنم، گاه وقتي براشون زندگي ميكنم و شايد براي بعضياشون، همه چيزمو فدا كنم.
من توي اين دنيايي كه براي خيليامون اينقدر بزرگه كه خودمونو بهش محدود كرديم، دلمو خوش كردم :
به چاي عصرونه با خانواده. وقتي همه خاطرات اون روزمونو تعريف ميكنيم، شوخي و خنده، گاه وقتي جر و بحث، ولي آخرش خداروشكر هميشه خوبه!
به بوي غذايي كه بعد از يه روز پرمشغله، توي خونه پيچيده.
به چت كردن با خواهرم و همديگه رو خندوندن.
به آهنگاي ياني و و دقيق شدن توي صداهاي انواع و اقسام آلات موسيقي و كشف يه سري نكات.
به گوش كردن آهنگ No promis از shayn ، كه منو ياد سفر مي ندازه و روحيمو عوض ميكنه.
به همه ي دوستام، فكر كردن به اونا و گاه وقتي دنبال يه راه حلي براي مشكلاتشون بودن.
به جادوگران و خنديدن و حرص خوردن!
به سرزدن به وبلاگ و فهميدن اينكه گاه وقتي چقدر دوري از دوستات.
به هزاران آپي كه خواستم بنويسم و تنبليم شد!
به هزاران كاري كه دارم و عدم برنامه ريزي مناسبم!!!
به درساي ترماي بالاتر، به ليزر، به ذرات بنيادي، به پلاسما، و گرفتن اميد براي خوندن اثباتاي رياضي! و به اينكه يه روزي روي نظريات هاوكينگ نظر ميدم، شايدم ميشم همكار آقا رضا، شايدم همكار دكتر جاويدان!( اووووووف!)
به اثبات كردن خيلي چيزا، براي قولي كه دادم، براي فهميدن و اداي قولم.
به اينكه بلاخره يه روز ميرسه كه مثل اون موقعا، يه نماز بدون استرس و دلواپسي بخونم.
به اينكه فلان شعرو ياد بگيرم و بخونم( و سر مامانو ببرم!!!)
به شعرايي كه مي ياد تو ذهنم و هيچوقت نمي نويسمشون و اونا هم مي پرن!
به اينكه يه روزي بشم هموني كه بودم، چيزي كه حقمه.
به تاريخ فرانسه، و دونستن راجع بهش، به زبان فرانسه!
به اجدادم! و داستانهايي كه مامان بابا برامون نقل ميكنن.
به كل كل كردن با طاهره سر تاريخ ايران و دفاع از اون!
و در اخر، دلمو به همه ي خاطرات خوبم خوش كردم و احساس ميكنم خيلي چيزاي ارزشمندي هستند.
دلخوشيهام همينا بود! شايدم دلخوشيهايي توي وجود آدما هست، كه خودشونم نمي دونن.
پ.ن: فك ميكنم كه سمانه و پويان و سعيد ننوشتن دلخوشيهاشونو. 2 تا هم دعوتنامه سفيد!
خاطرات مرگکی!
مرسی سمانه که منو دعوت کرد!
زود بریم سر مرگ! خواهش میکنم با یه بزرگتر اینو بخونین که یه وقت پس نیفتین! چون شما!!!!!
1- وقتی فکر کنم 4 یا 5 ساله بودم، ما تو خونه زیر نظر استاد خواهر گرامی! با اون یکی هی ژیمناستیک بازی میکردیم! اینطور که بالش میچیدیم و پشتی, حالا هی کله معق بزن! بالانس برو و غیره! البته همه اینا رو طبق اصول غیر اصولی انجام میدادیم! این شد که نوبت ما شد و ما کله معلقمونو زدیم( همه دور از چشم مامان!) و تا اومدین بریم کنار, اون یکی کله معلقشو زد و با لنگ گرامیشون, شتلق, روی کله یا گردنمان فرود اومدن!
ما نیز پخش زمین میشیم و چشمها سفید میشن و کفی بود که بر لب می یاوردیم و خواهرانی لرزان از ترس که ای وای بچه سوت شد!
خلاصه خوشبتانه بعد از مدتی با آب و این چیزا مارو به هوش می یارن! اما این واقعه تا چند ماه پیش از مامان مخفی مونده بود!
2-فک کنم 5 سالم نشده بود, ما یه تاب داشتیم تو خونمون، از اینایی که با طناب به سقف وصل میشن. خیلی خوووب بود. بعد من نشسته بودم روی تاب و خواهرم هولم می داد. از قضا این بار که حسابی ه اوج گرفته بودم, خواهرم اومد یه کم پایین تر تاب رو گرفت و ما از اون بالا, به حالت: شپلس! پرت میشیم پایین و چونم بدجور پاره میشه.و به طوری که یادمه مامانم در حالی که خواهرمو دعوا میکرد, یه چادر رنگی گرفتن روی چونم و سریع سوار ماشین شدیم و وقتی اون آقاهه خواست بخیه بزنه، چادر رو برداشت, چادر تقریبا همش قرمز بود از خون! بچه فسقلی! یادمه آقاهه رو صورتم یه پارچه انداخت و و سوزن و نخ!
یادمه 2 ماهی نگذشته بود از بخیه خوردن که چونم خود به نرده و دوباره زخمش باز شد و در کل 18 تا بخیه هنوز ردشون رو چونمه!
1- حدودا 7-8 ساله بودم. من و لیلا که همسنم بود, توی کوچه دوچرخه سواری ی کردیم و اون داشت منو یاد می داد! این کوچه ما هم سراشیبی داره به سمت خیابون! ما ه گفتیم خب, از همین سراشیبی خودمونو ول میکنیم پایین! به به! خلاصه ما ول شدیم و سرعت گرفتیم بدجور به سمت خیابون و ناگهان فریاد لیلا: مواظب بااااااااااااااااااااااش! و بعد ترمز ماشین و بعد منی که همونجور رفته بودم توی درخت! نکته: گویا ترمزمم خراب بود!!! اینبارم زنده موندیم!
2- اول راهنمای بودم، با خواهرم دعوا شد. بدجور! رفت تو آشپزخونه و درو و بست. من بدو رفتم سمت و آشپرخونه و اومدم درو هل بدم, که در یک حرکت اشتباه، دست راستم رفت توشیشه! و دستم دقیقا روی نبضش! به اندازه 5-6 سانتیمتر همین عمیق پاره شد! یادمه اول نگاش کردم، گوشت سیفید! بعد کم کم قرمز و بعد ....! در اون موقع چون مامانم دشتن خواهرمو دعوا میکردم, تمام مدت بیشتر جیغ میزدم تا مامانم بیشتر دعواش کنن و توی دلم هر هر می خندیددم! :d
لازم به ذکره, سال بعدش روی انگشت همین دست راستم, آکاستیو شعله ور افتاد و در درحالی که شعله می کشید, گوشت دستمن را می سوزاند! هنوزم وقتی بهش دست میزنم, احساس میکنم یه کم گوشت زیر پوستشه! اه! خداییش چندشم میشه!
3- سال اول دبیرستان بودم. مامان: برو کلاس شنا! من: ناماخوام! مامان: برو! من: باشه!
خلاصه رفتیم و ما هم از همه جا بی خبر، چلسه سوم خانومه گفت بریم قسمت عمیق سوزنی! گفتیم باشه! حالا من از کجا باید بدونم اونقدر عمیقه؟ خلاصه رفتیم و زارت! خودمونو انداختیم تو اب! رفتن در آب همان و نیومدن بالا همان! زیر پا خالی بووووود! مامان! خدایا غل کردم! من چووونم آرزو دارم! هوی مربی کوشی؟ و یک دست و مربی نجاتمون داد! دومرتبه نرفتم قسمت عمیق و به قدر کافی از شنا متنفر شدم!
البه یه سری هم تو دریا, فنقلی بودم، موجی زد و در عین حال زیر پامم خالی شد! فقط یادمه به زور اومدم بالا و البته 2 قورت بزرگ آب دریا خوردم! اه! هنوز طعمش رو یادمه!!
4- اینم بگم, دیگه نمیگم! راس میگم! کلاس سوم دبستان, با مهرنوش برمیگشتیم از مدرسه، اینور خیابون رو نگاه کردیم و چون فقط از همون ور ماشین می یومد, رد شدیم. من گرم حرف زدم بودم( مث همیشه!) که یهو مهرنوش دستمو بدجور کشید و بعد صدای ویژژژژژ ! ماشیه با سرعت از قسمت خلاف می یومد! شانس آوردم!
در همین رابطه ماشینی، یه بار خواستم همین چن سال پیش، از خیابون رد بشم، دیدم باید یه کم سرعت بگیرم. اون ور خیابون هم یه نمایشگاه کتاب بود. سریعا یه قسمت خیابونو رد کردم و فقط یه لاین دیگه مونده بود که حواسم رفت توی نمایشگاه و تزئیناتش و کلا من یه جوریم که مخم درگیر بشه, درگیر شده! و مخ ما درگیر شد و وسط خیابون واستادیم! و ناگهان: بووووووووق ! دختر ...! چن فحش و این حرفا! بازم شانس آوردم!
2 بار دیگه هم به خاطر ماشین ماجرای مرگکی دارم دارم که خب، ولش!
من فکر کنم همه دعوت شدن، اما : مریم چو، سعید مک بون، متین، مورگانا و .... رو دعوت میکنم. اون نقطه چینه جای بچه هاییه که وبلاگ ندارن مثل: ممدرضا، پژمان و ... . دوست داشتن همینجا توی نظرات وبلاگ بنویسن خب!
سرتای به درد آوردم! فعلا تا بعد!
اول تشكر ميكنم خالصانه از همه ملتي كه تولدمو تبريك گفتن! خيلي ممنونم! واقعا شوووق مرگ شدم!
سفر
جاتون خالي از 5 شنبه راه افتاديم و ساعت 1 صبح 3 شنبه رسيديم خونه دوباره! يك مسافرت كاملا فوشورده! رفتيم شمال جاتا خالي! اينبار با اينكه خيلي تهنا بودم، وليكن بيشتر خوش گذشت! خداييش داماد داشتن هم خيلي خوبه ها! مخصوصا اين داماد كه الحق و الانصاف كه خيلي گله! خيلي خيلي گله! خيلي هم به خواهرم مي ياد!
خلاصه، سفر خوبي بود، اما اما اما، برگشتناش ما 15 ساعت تو ماشين بوديم! و پدر يك ريز رانندگي ميكردن! خب آخه وقتي آدم به بجنور ميرسه، دلش نمي ياد تا مشهد نياد! :d
چهار موضوع جالب كه ميتونم بگم، اينه كه:
1- اونجا با يه دختري آشنا شدم كه 17 سالش بود، وقتي از سن و سال هم پرسيديم، گفت واقعا؟ تو اينقدر بزرگي؟؟ من فك ميكردم از من 2 سالي كوچيكتري! د بيا ! مرسي مرسي! ايول خودم!
2- براي دامادمون تولد گرفتيم و بچه كلي سرخ و سفيد شد و ذوق زد! يه ساعت ماركدار از طرف خواهرم، يه سررسيد اعلا هم از طرف مامان بابا! خيلي ذوق كرد! مامان باباي خودش يادشون نبود!
3- يه پلي بود كه ميخواستيم ازش رد بشيم بريم كوه، در پله بسته بود و زيرش رودخونه. ملت همه از كنار پل به سختي گذشتن، در صورتي كه بنده در يك عمليات آنتحاريك، از در پل رفتم بالا! خيلي هم سخت بود! ولي حالي داد! خيلي هم حال داد! حس فيلم بهم دست داد!
4- روز اول كه رسيديم ويلا، من اومدم پيش دستي كنم و پريدم توي حموم. همينجوري خوش و خرم داشتم آب بازي ميكردم كه يهو ديدم يك عدد بچه مارمولك از يه گوشه اي اومد بيرون و هي توي آبا شنا ميكرد! ما نيز 2 عدد جيغ كه از خودمان بعيد بود و خيلي از جيغ بنفشمان خوشمان آمده بود، كشيديم و پدر و يكي ديگر از آقايان كه خواب بودند و را از خواب پرانديم! خواهرمان شعف كرد چون فكر كرد ما زخمي شديم و مرديم! و مادرمان با حربه اي به نام جارو به سمت مارمولك مادر مرده هجوم آوردند و اين قضيه تا آخر مسافرت باعث تيكه هايي شد كه به ما پرانده مي شد!! به به!
ميتينگ:
گزارش كامل و جامع ميتينگ رو در وبلاگ سمان بخونين: www.my-power.blogfa.com
اما نكاتي هست:
1- اينكه ميتينگ سر صبح بود و در حرم، تقصير من نبود! برنامه ي شادي اينا اصلا معلوم نبود، و گفتش كه اين تنها برنامه ي مشخصمونه و البته قرار بود به احتمال زياد 5 شنبه برن!
2- بعد از كلي معطل شدن در حرم و تماس با شادي در ساعت 20 دقيقه به 9 ، به من ميگه: نميشه بياين فلكه برق؟ مآآآآآآ !
3- شادي ديشب بهم زنگ زد و خيلي معذرت خواست و نيم ساعت زر زديم و از زمين و زمان گفتيم و بلاخره خيلي غصه خورديم كه همو نديديم و من خيلي ازش خوشم اومد، واقعا ميگم! ( البته شادي حالش بد شده بوده و عيب نداره)
4- من تا پريشب نميدونستم كه سامانتا و شادي با هم خواهرن! و وقتي كه اونشب دوباره تماس گرفتم، سامانتا تا صدامو شنيد گفت: بههه! پس آنيت كه ميگن توئي؟؟ و من خيلي هم از سامانتا خوشم اومد و اميدوارم ببينمش!
5- جاداره از دنيس كه خيلي پايه ميتاينگه قدرداني كنم! و از پدرشون كه حاضر شدن تا يه جائي برسوننش!
6- بايد بگم كه سمانه اصلا به چهرش نمي خورد كه اينقدر شولوغ باشه! اصلا! البته، توش چماش برق ميزد! ولي صداش از چهرش شر تر بود!
7- در كل 5-6 بار بهش به خاطر حجاب گيزر دادن كه باعث تفريح من شد! البته يه بارم به خنديدن من گير دادن كه من خيلي بهم برخورد! خيلي! و حسابي داغ كردم! و وقتي براي پدرم گفتم، گفتن كه بايد جوابشو مي دادم و مردك بيخود كرده به دختر من گفته نخند! و ما كلي از اين سخن پدر شاد گشتيم و حال كرديم!
8- در كل خيلي توي ذوقمون خورد! ولي خب... بازم بد نبود! فقط هوا خيلي خيلي گرم بود و من احساس دم پختك بهم دست داد! :d
9- بعد از اينكه سمان 10 دقيقه اي بود كه از اوتوبوس پياده شده بود تا خط عوض كنه، مادرشون بهم زنگ زدن و گفتن كه خونه نيستن و كليد رو دادن به فلاني! و من با خودم گفتم: بيچاره سمانه! فك كنم توبه كنه كه بياد با من ميتينگ!
10- من به اونهمه انرژي سمانه تبريك گفتم و از اينكه ميتونه 4 تا وبلاگو همراه با جادوگران بگردونه، كفم بريد!
11- هنوز جغله هست! كاملا مشخصه! ولي بچه خوبيه! در ضمن، خيلي به تلفظاي من گير ميداد، ولي خودش ثابت كرد كه يه (گفت سانسور كن)!! چرا؟ چون به كفي ميگفت: kefi ! نه جان من مگه تو ميگي: keftar ؟؟ :d تازه به عله هم ميگفت: eele !! كه مارا بسي به ياد حروف عله انداخت و باعث انبساط خاطرمان گشت!
12- او بسي مخ ما را براي بازگشتن به شناسه قبليمان زد! و در ضمن شادي هم پشت گوشي به ما فحشهاي ركيك( همر!) داد كه هووو! بوقي! چرا تغيير شناسه دادي؟!!
13- تقريبا از همه بچه ها گفتيم! و من دائما طرفداري تيم مديريت رو ميكردم و اعتراف ميكردم كه علاقه داشتم و دارم به خفه كردن شخصيت ارشام!( به مسوت قبلا گفتما! خودش ميدونه!) و اينكه كلا من با همه بچه ها ميتونم جور باشم، جز 2 تا شخصيت كه عبارتند از: پرسي ويزلي! و ارشام!
نكته: با مسوت مشكل ندارم، با آرشام و اش و هوريس مشكل دارم.
14- ديشب كه شادي جان زنگيدن، به اين نتيجه ي خطير رسيدن كه تقصير بنده بوده كه ميتينگ جور نشده! چراكه يهو رفتم سفر! عجبا!!
15- و نتيجه آخري كه بعد از زنگيدن شادي بهش رسيديم اينه كه از آخرش، اين تنفر آرش و سمانه منجر به عشق و سپس ازدواجشون ميشه! حالا بگو كي گفتم!!همه بخندين! :=))
خلاصه اينكه روز پركاري بود! ولي وقتي برگشتم و گفتم كه 2 تاشون نبودن، مامان بابام هم كلي ناراحت شدن! و من فهميدم كه مامان باباي گلي دارم! ا بياين بغلم!... هووو! بيناموس! با مامان بابام بودم، تو چرا خودتو قاطي ميكني؟ برو اونور...دهه! :d
سلام.
ميگن وقتي آدم يه عكس يا يه نوشته رو بخونه، تمام اونچه رو كه در اون موقع رخ دده بوده، به يادش مي ياد.
ديروز 3 شعبان بود، به خواهرم گفتم فلاني، ديدي چه زود گذشت؟ يادته 2 سال پيش كجا بوديم اين موقع؟
دلمون گرفت!
بذارين خاطرات 4 شعبان 2 سال پيش رو براتون بنويسم، شايد بهم حق بدين.
***
" از صبح تا ساعتاي 4و نيم يا 5 عصر، توي رختخواب يا پاي تي وي بودم. خيلي سخته كه همه برن زيارت و تو به خاطر سرماخوردگي و تب، مجبور بشي بموني. اونم زيارتي كه شايد فقط يه بار نصيب آدم بشه.
" خلاصه خدا رو شكر ميكنم كه بلاخره حالم بهتر شد، حداقل ديگه وقتي سوار اسانسور مي شدم، چشمام چهارتا نميشد!
" ساعت حدود 5 بود كه ديگه راه افتاديم. از در وارد شديم و سلام داديم. دعاي خاصي بلد نيستيم بخونيم، بيشتر نگاه ميكنيم. اما هنوزم احساس ميكنم توي يه تابلوي نقاشي ام. خدايا، كي باورم ميشه؟ بلاخره رسيديم. ار پله هاش رفتيم بالا. يه كم شلوغ بود، ولي خوب بود.
" از اون بالا، وقتي اون شكوه حرم رو ميبيني، وقتي گنبد خضرا رو ميبيني و نگاه رسول الله رو كه داره با مهربوني بهت نگاه ميكنه رو حس ميكني، غربت بقيع خيلي توي چشم مي ياد. غربتي كه با اون خاك نرمش، با اون حصار دورش و با كبوترهايي كه مشتاقانه پرو بال به قبرها ميكشيدن، دل آدم رو به درد مي آورد.
" نميتونين باور كنين چه حسي داره، وقتي كه خورشيد از بقيع طلوع ميكنه و با چشماني خونبار، به گنبد خضرا پناه مي بره.
" نميتونين باور كنين چقدر سخته كه شما رو به زور از بقيع كنار مي زنن و تو تنها كاري كه ميتوني بكني، گريه كردنه.
" و نميتونين باور كنين چه لذتي داره، وقتي قسمت لعنت بر كسائي كه آل محمد رو اذيت كردند، در زيارت عاشورا رو ميخوني، و نگاهت به بقيعه و به پيامبر شكايت ميكني، چه لذتي داره؛ يه لذت درد ناك؛ لذتي توامان با اشكي برخاسته از عمق جان.
" و نميتونين باور كنين دل تنگي اي رو كه هيچ جاي ديگه اي نميتونيد تجربه اش كنيد.
" نگاهم بين بقيع و حرم مي چرخه و قلبم سراسر غرق در اندوه ميشه. اذان مغرب رو ميگن، بايد بريم داخل حرم تا نماز رو به جماعت بخونيم.
" هوا پره از تيكه هاي كوچولو ي ابر، ابراي پنبه اي. انگار اين همون اسمون اون زموناست.
" امام جماعت شروع كرد نمازو. صوتش قشنگه، خيلي قرآنو قشنگ ميخونه، حزن آلوده صداش. اما اي كاش صداي پرستوها هم بود، اونا بهتر از هر كسي ميتونن حرف دلتو آواز بخونن، صداشون غم خاصي داره توي غروب."
شايد رها بودن ز بند آهنين و سرد دنيا
با سكوت چشم ها، فرياد كردن
عشق را با ديده ي خونين بپوييدن
صداي موج دريا را، به زيبايي خاكستر، شنيدن
ماهتاب و آفتاب
چون گل پژمرده اي در زير باران، بي خبر از نا اميدي
دوست داشتن
آب را
احساس را
همچو نرمي دل آن صخره سارها، حس كردن
همه خار و خس و سنگ و گِلي را با نگاه عاشقي ديدن
ميسر مي شود
آه از اين زندگي با پنجه هاي سرد و خونين
شاپرك ها! قاصدك ها! بادها! فرياد ها!
نام من را بر دل موج و هوا و عشق بنويسيد
جدالم را براي تك درختي خسته در دام كوير
يا كه كوچك بته اي در حبس يك گلدان
عاشقانه، بازگوييد
من بخواهم وارهم از حد دنيا
آي! اي زنجير ها! پنجه خونين
من رها گشتم از اين ترديد
من شرابم را به رغبت بر تو ميريزم
مگر آن قلب سنگت روزي از له كردن گلها به زير خشم و نفرت هاش
درد آيد
كه در آن روز شايد
هر چه كوچه، هر چه بي ارزش
گِل و صخره
شود ناب و پرآوازه
كه مي داند؟
بخند اي پنجه خونين، سر بكش اين جام خونين
عاقبت يك روز من هم بر تو مي خندم
كه مي خندم!
پ. ن: اينو دوران كنكور گفته بودم! به هر حال، زياد تعريف نداره!
دوباره سلام! در راستایی که حرف زیاده توی این مخم! و صد البته میدونم که شماها هرروز این صفحه رو به امید یک آپ جدید باز میکنین! گفتم بآپم و مثل همیشه دل عده ای رو شاد کنم!!!( چقدر من رقیق القلبم! بمیرم الهی!)
خلاصه اینکه بحث به دوما و بالسامو کشید که من به کنکوری های عزیز التماس میکنم که شروع نکنینش وگرنه مثل من کارتون می کشه به اعتیاد! :d
و القصه بحث ما اونجایی تموم شد که رسید به علاقه ی ما به جناب بالسامو! و شماها هم تا الان خیلی فک کردین که این بچه از راه بدر شد! وا مصیبتا!! اما سخت در اشتباهید!
این علاقه ای که من منظورمه، میتونم بگم به نوعی یک جور تحسین همراه با الگو برداریه! بذارین تشریحش کنم، چون خودمم نفهمیدم چی شد! :d
از دکتر حسابی شروع میکنم که تقریبا همین علاقه رو بهشون دارم. این آقای حسابی واقعا همیشه برای من قابل ستایش بوده و کارهاش قابل تامل. اینکه یه آدم هی درس بخونه، هی تحقیق کنه، نظریه بده و شاگرد انشتین باشه خیلی برام جلبه. اینکه در تقریبا تمام زمینه ها یه چیزی میدونه واقعا منو مجذوب خودش میکنه.
یا نزدیکتر. همین کسی که چند روز خبرشو شنیدین که لیزر گاز کربنیک درست کرده بودن و پژوهشگر طرح بودن. ایشون یکی از اقوام- دوستان ما هستند که خیلی با هم جوریم. ایشون از همه چیز یه سر رشته ای دارن! یعنی آدم بشینه از حرفاشون، سیر نمیشه! البته بیشتر اطلاعاتشون در زمینه های علمیه و مثل اقتصاد یا سیاست و مسکن اعصاب خورد کن نیست. نکته ی جالب اخلاق ایشون اینه که اصلا خودشونو نمی گیرن و خیلی خونگرم هستن. همیشه ایشون یکی از الگوهای من بوده و دلم میخواد مثل ایشون این همه اطلاعات داشته باشم و همچنین شوخ طبع؛ و من به ایشون هم همون علاقه ای رو دارم که نسبت به دکتر حسابی.( این متن رو قبلا نوشته بودم، بعد برای اینکه آدرس بدم که کمی بشناسیدشون، گفتم که چه کسی هستند.)
قضیه ی بالسامو هم همینجوره. اون کسیه که خیلی چیز میدونه. اون با یه علمی به نام" مانیه تیسم" که همشاخه با هیپنوتیزم هست، خیلی چیزها رو میفهمه. کلی چیزهای جدید داره و کلی سیاست موذیانه! و این میشه که من خیلی بهش علاقه پیدا کنم و تحسینش کنم. خیلی باحاله واقعا آدم باحالیه! نمیدونم چجوری براتون توصیفش کنم، شایدم اینجور نباشه، اما روی من خیلی اثر گاشت شخصیتش. البته توی غرش طوفان چون حرفهاش بوی خون و خون ریزی میده، زیاد طرفدارش نیستم! اما بذارید تا آخر کتاب بخونم، بعد نظر میدم!
در کل این حس من میتونه اینجوری خلاصه بشه که " افرادی پر اطلاعات _ مخصوصا علمی_ و همچنین متواضع، برای من بسیار قابل ستایش و الگو بودن، هستن"
دوست دارم بدونم نظیر این افراد در شما چه تاثیری دارن؟؟
پ.ن : اسممو به شله ای تغییر دادم تا هم دل چو! شاد بشه و هم دل همشهری
!
پ.ن 2: در خانه برانداز بودن آثار دوما شکی نیست! چون تا الان مادر گرمی چندین بار بنده رو به پاره کردن کتاب مذکور، تهدید فرموده اند!!!! 
طراح قالب
مريم كه زيادي بزرگ شده!
پشمك!
نمسيس!
بوف كور!
این خانه ی سیاه
***استار***
فريس! بوق چيز چكش؟!
باران قاصدک
شومينه
نارنجكها!
خط خطی....
نهي نهي راجا!!
رزی در لجن زار....
جغله! باور كن!
داغونه سیناپساش!!
جيغ! داد! هوار!
سكوت... فرياد
پیچیدگی!!!
اصلا هم دری وری نمیگهَ خیلیم خوب مینویسه!!
تک درخت!
سینه سرخ
بچگی ها! عاالیه!
ارزان تر از مفت!
آپر
نمی از یم علی...
زوزه های شبانه
تونل زمان
مقبره ی سفید
بازديد امروز: 53
بازديد ديروز: 54
بازديد هفته: 185
بازديد ماه: 1030
بازديد كل: 13628
طراح : مهرداد شكري نسب
Mehrdad Design