مســافــــر - دنيا!
دنيا!

شايد رها بودن ز بند آهنين و سرد دنيا

 

با سكوت چشم ها، فرياد كردن

عشق را با ديده ي خونين بپوييدن

صداي موج دريا را، به زيبايي خاكستر، شنيدن

 

ماهتاب و آفتاب

چون گل پژمرده اي در زير باران، بي خبر از نا اميدي

دوست داشتن

 

آب را

احساس را

همچو نرمي دل آن صخره سارها، حس كردن

همه خار و خس و سنگ و گِلي را با نگاه عاشقي ديدن

 

ميسر مي شود

 

آه از اين زندگي با پنجه هاي سرد و خونين

شاپرك ها! قاصدك ها! بادها! فرياد ها!

نام من را بر دل موج و هوا و عشق بنويسيد

جدالم را براي تك درختي خسته در دام كوير

يا كه كوچك بته اي در حبس يك گلدان

عاشقانه، بازگوييد

 

من بخواهم وارهم از حد دنيا

آي! اي زنجير ها! پنجه خونين

من رها گشتم از اين ترديد

 

من شرابم را به رغبت بر تو ميريزم

مگر آن قلب سنگت روزي از له كردن گلها به زير خشم و نفرت هاش

درد آيد

 

كه در آن روز شايد

هر چه كوچه، هر چه بي ارزش

گِل و صخره

شود ناب و پرآوازه

كه مي داند؟

 

بخند اي پنجه خونين، سر بكش اين جام خونين

عاقبت يك روز من هم بر تو مي خندم

 

كه مي خندم!

 

پ. ن: اينو دوران كنكور گفته بودم! به هر حال، زياد تعريف نداره!

ادامه ی مطلب ...

نويسنده: بالسامو | روز: 1387/5/5 زمان: 09:34 | + خاطره(11) |