مســافــــر - فرد یا جامعه؟!
فرد یا جامعه؟!

هدف چیست؟! چرا مذاهب گوناگون یا مکاتب مختلف پدید آمده اند؟ علت این امر چیست؟!

 

همه ی مکاتب یا ادیان برای اداره ی شیوه ی زندگی مردم بوجود آمده اند. کمونیسم، ماتریالیسم، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم و یا یهودیت، مسیحیت، اسلام ؛ همه و همه برای این بوجود امده اند که بگویند اگر انسان به این روش زندگی کند، بهترین بهره را از زندگی خواهد برد.

 

باید تفکر کرد و راهی را برگزید؛ اما کدام راه؟ و چرا؟!

----

ابتدا و قبل از اینکه مکتبی را برگزینیم، باید یکی از دو راه اصلی را برگزینیم: فرد یا جامعه؟

پیشرفت فرد مهم است یا جامعه؟

آیا پیشرفت فرد برای پیشرفت جامعه مفید خواهد بود؟ و آیا پیشرفت جامعه برای فرد سودی خواهد داشت؟!

 

برای پاسخ به این سوال باید برگردیم به زمان های بسیار دور...

در زمان های قدیم، قبیله، خانواده، ایل و طایفه هدف فرد بودند. یعنی روح فرد در روح جامعه یکی شده بود. اگر کسی به فردی از این جامعه چیزی میگفت، تمام جامعه برای او قیام میکردند. گوئی فرد، جامعه را خود میدید. اینطور جوامع اصولا بی طبقه، دارای یک رئیس و مخالف برده داری. یعنی در یک ایل اگر نگاه کنید، کسی برده ی کسی نیست، بلکه همه با هم همکاری میکنند و همه حداقل چیز را برای خوردن دارند و اگر نداشته باشند با هم قسمت خواهند کرد. کار ها اصولا دامداری است و هر انچه طبیعت به آنها میدهد، با دل و جان می پذیرند.

این میشود جوامع ابتدائی... وحدت و همدلی در این جوامع حرف اول را میزد و بررسی کرده اند، جوامع اولیه تک خدائی بوده اند یعنی چیزی به نام شرک در آنجا معنا نداشته.

 

کم کم کسی به فکر زمین داری می افتد و جائی را برای خود بر میگزیند و کار میکند و محصول خود را در ازای محصول دیگری به همسایه میدهد. کم کم زمینش را وسعت می بخشد و نیازمند کارگر میشود.

اینجاست نقطه ی آغاز بردگی آدمی... یک انسان، برای انسان دیگر کار میکند و در ازای کار خود مزد میگیرد، و گاه برای مزد بیشتر به قول خودمان" خود شیرینی" میکند و کم کم ازادگی خود را از یاد میبرد.

 

نظام ارباب- رعیتی پا میگییرد. ارباب ها برای سو استفاده، خداها را چند تا میکنند. همه کم کم باور میکنند که این ارباب ها همینطور خدائی به این مقام رسیده اند؛ آنها نجیب میشوند و حق دخل و تصرف در مال و جان مردم را می یابند؛ و مردم بردگانی می شوند که وفاداری و دم بر نیاوردن آنها مترادف خوب بودن ان می شود. مردمان ظلم می پذیرند و هر چه دهند میخورند و هر چه بگویند، میکنند.

اگر کسی اعتراضی میکرد، دیگران از روی ترس همراهیش نمیکردند و عاقبتش اگر مرگ نبود، چیزی بدتر از مرگ بود.

 

مردمان عادتشان میشود که یکی ارباب زاده است و یکی رعیت زاده.

 

اما کم کم؛ رعیت زاده ها پی کسب و کاری می روند و ارباب زاده ها را به خود محتاج( برژوازی). کم کم رعیت زاده ها پی در پی، کسب و کارها را به دست میگیرند و صنعت را بنا می نهند و زمام اقتصاد را به دست میگیرند.

 

و کم کم رعیت زاده هائی که جز ستم چیزی حس نکرده بودند، و مذاهب را تنها در صورتی فهمیده بودند که بازیچه ی دست ارباب ها؛ خسته از ظلمی که بدانها میشده، کم کم به سوی دم غنیمتی و فرد گرائی می روند. هر چه بیشتر سرمایه می اندوزند و هر چه بیشتر زمین میخرند. و  ارباب زاده ها را به زیر دست می آورند و انقلاب میکنند و دنیا در دستان صنعت الودشان میگیرند و اربابان سابق را که همان ضعیفان فعلی هستند را به زیر پای خود له میکنند.

آری، آنها صنعتشان را به هرجائی بردند و فرد گرائیشان را به جوامع نفوذ دادند.

و نتیجه این شد که اکنون، دنیا بر اساس فرد گرائی میچرخد و جامعه چیزیست بیخود... فرد گرائی بدان معنا که قانون جنگل حکمفرما شده ست و ضعیف زیر پای قوی له میشود و نابودی آن یکی، آینده ی اوست.

 

اما چرا؟ چرا فرد گرائی که آمد، جامعه گرائی به ورطه ی فراموشی سپرده شد؟ چرا؟!!

 

این بر میگردد به خصلت آدمی، یعنی میل به کمال. کمال نه فقط معنوی، بلکه کمال مادی و حداقل بی نیازی از احتیاجات اولیه، تقاضای به حق یک انسان است. و هنگامی که یک فرد جامعه گرا که تمام همّ و غم خود را برای دفاع از جامعه می گذاشت، به یک باره با هجوم تبلیغات فردگرایانه ی برژوا ها مواجه شد؛ زندگی بی دغدغه ی آنها را دید و خوش پسندید! راحتی مادی در دنیا دلچسب به نظر می رسد.

به فکر خود باش، چه باک از درد همسایه؟! من آنچه که در آوردم دو دستی تقدیم آن گدای کوچه نشین کنم؟!!!!!

و فردی که تمام زندگی اش در خدمت جامعه بوده، کم کم فرد گرا میشود و فرد گرائی یک آئین میشود و البته فراگیرترین.

 

اشکال از نظر من از دو ناحیه بروز میکند:

1-     قوانین جامعه گرائی به نحوی بوده که فرد فرصت کمال نداشته و یا کم داشته.

2-      جوامع جامعه گرا بیشتر متکی به دامداری و در نهایت کشاورزی بوده اند، در صورتی که برژوا ها با خود صنعت و به عبارتی پول راحت تر در اوردن را اوردند. جوامع ابتدائی در مواجه با این سیل خروشان صنعت، فرصت تغییر و همگون سازی نداشته و تقریبا یکباره تغییر ماهیت دادند.

 

 

و خلاصه سر خود و شما را درد نیاورم، این شد که ماهیت فرد گرائی به یک ماهیت اصلی بدل گشت و رفاه هرچه بیشتر فرد در اولویت قرار گرفت و این شد که اکنون میبینیم آزادی های برژوازی جای خود را به ازادی های انسانی داده اند و اخلاقیات فرد گرایانه، سیر صعودی ِ سقوط را با سرعت هرچه بیشتر می پیمایند و این است که میبینیم در جامعه ی فعلی، دلسوزاندن برای کسی نهایت بی عقلی ست! و انسان بودن، مترادف است با حماقتی که آینده ی خویش را خراب خواهیم کرد.

 

پس از نظر من، اگر جامعه گرائی صرف درست بود؛ انسانها به افرادی خود محور تبدیل نمی شدند و اگر فرد گرائی خوب بود، "انسانها" موجوداتی به نام" افراد" نمیشدند و انسانیت تنها در حکایت ها یافت نمیشد.

 

پس به نظر من، باید مکتبی را یافت که در میان این دو شاهراه فرد و جامعه؛ راهی را نشان دهد که انسانها در حین پیشرفت فردی، جامعه گرا نیز باشند.

 

انشالله ادامه خواهد داشت....

ادامه ی مطلب ...

نويسنده: بالسامو | روز: 1388/11/25 زمان: 01:49 | + خاطره(2) |