| X Close | ||
خداوندا، هربار که میخواهم آنچه را که در ذهنم می گذرد را بنگارم، در شرایطی قرار میگیرم که جز برای تو نتوانم نوشتن...
خداوندا، با یاد می آوردم روزگار سختی را که آنچه غم بود بر سرم آوار میشد و آنچه اندوه، ار دورن مرا خرد میکرد...
خداوندا، به یاد می آورم و فراموش نخواهم کرد، سالیانی را که روح و جسمم را در فشار و عذاب تحمل میکردم و هیچ نمیگفتم...
خداوندا، فراموش نخواهم کرد که چقدر از تو دور بودم، و چقدر تو را نمی دیدم. و چطور بگویم که خاندان پیامبرت را مگر در مشکلات نمیدیدم و ...
و خداوندا، ای عظمت مطلق، ای آنکه در برابر تو از هیچ هم کمترم؛ مهربانیت را چه بگویم؟ چگونه بگویم که تو ما ، این حقیران خاکی را عاشقانه دوست میداری؟!
تنها یک قدم که نه، شاید تنها سرم را به سوی تو کردم؛ اما تو چنان به سمت من آمدی که من، آن دلمرده ی سیاه و خاموش، امروز دیگر نمیدانم از تو چه بخواهم...
شرمگینم ای معبود من؛ شرمگینم به خاطر اکنون که آنگونه که باید حق عاشقی را ادا نمیکنم...
و شرمگینم، چون حقیرم، چون من لایق مهر تو نیستم ولی تو، این مهربان بی منت، مرا لایق دانستی...
چه بگویم؟! چه میتوانم بگویم؟! زبانم قاصر است و وجودم بی مقدار...
تنها میگویم که تو، به حق، زیباترین، مهربانترین، پر صلابت ترین، عظیم ترین و آشنا ترین معبودی؛ و پرستش تو دلخواه ترین ِ کارهاست...
یک قدم به سوی یار رفتم و لیک
او ز من عاشق تر
بینهایت قدمی آمد و من
سر ز خجالت به زمین افکندم....