برای تو می نویسم، ای شجاع دل... ای انکه انسانیت را به پا داشتی... ای آنکه زهد نگزیدی ... و ای عاشق...
چه چیز بالاتر از اینکه بتوان در سیاهی های شب، راه را یافت؟ چه چیز بالاتر از آنکه راه را با خون خود علامت گذاری تا سرخی خونت در جاده ی تاریخ، به راه آورنده ی گم کرده راهان باشد؟!
و تو رفتی، بی هیچ توقعی... و تو تنها بودی، بی هیچ ترسی... و رفتی و انگونه رفتی که کسی جز تو نتوان رفت... و با رفتنت دل مردگان را، عابدان به گوشه خزیده را، و بندگان سر در کتاب را، و انسان های غرق در خویشتن را بیدار کردی... تو که بودی ای زمینی؟ چگونه تونستی و در این تاریخ پر حادثه چون تو کی توان یافت؟!
تو معجزه نبودی؛ بلکه نوائی بودی پر صلابت، اما سوزناک در سکوت ِ سرد و وهم آلود ِ ترس... تو را شناختن سخت است ای زمینی... ای برخاسته از خاک و اوج گرفته به اسمان...
در این دنیای سرد و خاموش، تو چراغی در دل؛ و نوائی بر لب و توئی راهنمای هرکس...
راه را یک تنه رفتی، نه با مظلومیت،بلکه با چنان شجاعتی، که مرا شرم می آید که بگویم هر قدم که بر میدارم؛ اگر پا پس نکشم، مدتها به عقب مینگردم... خونت را میبینم بر راه که تازه ست اما ترس...
و تو رفتی... بی توجه به سنگ های بی شمار راه، با پای هائی برهنه... رفتی و اجبار نکردی که بیایند... من نمی پرسم چرا رفتی، چون تو شجاع بودی و هدف را درک کرده بودی... اما چرا او را تنها گذاشتی؟!
تو با دلی خون، اما استوار به هدفت رسیدی... رفتی، اوج گرفتی و این خاک را ترک کردی... اما او چه؟!
او ماند و شرح عشق تو که به باد گفت و به کویر... به دریا گفت و به گل و بر قلب ها نوشت عشق تو را... او اگر تو نبود، اما کاری کرد به بزرگی کار تو... برایم محسوس نیست که فردی تنها که همه ی خاندانش را از دست داده و خون شان هنوز بر زمین جاریست، چگونه میتوان با قامت راست ایستاد و علم را برافراشته نگاه داشت؟! ... او چگونه اشک هایش را کنارگذاشت و جواب قاتلانت را قاطع داد؟!
راهی که تو برگزیدی، با سنگ های عصیان زده پوشیده شده بود، تو از روی آنها گذشتی... اما او یک تنه همه آن سنگ ها را برداشت و به گوشه ای افکند... قامت راست کرد... در چشمهایش غم بود، اما لبخند به لب آورد و گفت: حالا بروید...