از هر دري سخني - میتینگ!!
از هر دری سخنی
.....................
میتینگ!!

مهسا( سارا اوانز): سلام!! من خودم هستم، از آشنائيتون خوشبختم!! فقط هم مديريت سايت رو قبول ميکنم و به نظارت اکتفا نميکنم!!

 

 

بله! چندي پيش يک ساحره ي قلدر به نام همين سارا اوانز در مسنجر ما رو زيارت فرمودن!! گفتن ما مي يام ديار شما! ميتينگگ ميتينگ!!

 

منم گفتم ئه ايول! ميتينگ ميتينگ!!

 

چند روز بعد:

 

مهسا زنگ ميزنه:

_ فردا ميتينگ؟؟!

من: نه فردا فلان کارو دارم!

 

 

دو روز بعد:

 

مهسا: فردا ميتينگ؟!!

من: نه بهمان کارو دارم!!!

 

چن روز بعد:

 

مهسا: پس فردا ميتينگ؟!!

من: هن هن هن!!!

 

 

زنگ ميزنم سمانه! به جاي اينکه يه فرد بزرگسال گوشي  رو برداره، مواجه ميشم با يه همستر که ميگه:

_ بلهه؟!

من: الهي!! سمانه هست؟!

_ سمانه؟!!... سمانه!!!

 

خلاصه سمانه جفت پا مي ياد پاي فيليفون! و ميگه:

_ خب! واسه چي زنگ زدي؟!!

من: :-o!! خب دو مين صب کن چاق سلامتي کنيم! فردا بريم ميتينگ توي حرم!

سمانه: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!

من: :D:D:D:D:D:D

سمان: من فردا کار دارم! بنداز 1 شنبه!!

 

 

خلاصه يکشنبه تصويب ميشه و ما توي حرم با سارا اوانز و سامانتا ولدمورت قرار گذاشتيم.

 

من سوار اتوبوس ميشم و مي رسم پيش سمانه! و بعد از هاو آر يو گفتن و ايناها!! سوار اوتوبوس ميشيم و ميريم حرم!

 

در راه:

 

من: توي دانشگاهمون...

 

سمانه يه دور، دور خودش مي چرخه و ميگه:

_ بگو بگو گوش ميکنم!!

 

_ داشتم ميگفتم، توي دانشگاهمون...

 

سمانه جفت پا مي پره اون ور اوتوبوس و ميگه:

_ بگو بگو!!

 

_ آره توي دانشگاهمون...

 

يهو اوتوبوس ترمز ميزنه و سمانه به صورت غير آسلاميکي خودشو ميندازه توي بغل من و همه ملت يه وري به ما نگاهي ميندازن!

 

خلاصه در سر جامون مستقر ميشيم که من دوباره ميگم:

 

_ آري توي دانشگاهمون..

سمانه ميشيه روي يه صندلي خالي و به من ميگه:

_ بشين رو پام!

 

من:

_ نميخواد! توي دانشگامون...

_ نه بيا بشين!

 

من:

عررررررررررررررر!!!!

 

 

خلاصه ميرسيم حرم و بعد از يک بازرسي اساسي و خفه شدني چند، ميرسيم به بچه ها و با نيشي باز اوناها رو دور مي زنيم( من در حال جست و خيز بودم!) تا يه کم اذيت بشنريال، و بعد ميريم باهاشون احوالپرسي ميکنيم!

 

در اين لحظه مامان سارا و سامانتا مي يان و در همين حين هم من متوجه ميشم که شخصيت دنيس پسر بوده!!!!!!!!!!!!

 

 

خلاصه من گفتم بريم توي يه جاي خنک بشينيم، من زيادي حساسم به گرما، تلف ميشم!!!!

 

ميريم ميشينيم يه گوشه اي و شروع ميکنيم وراجي!

 

سعي کرديم از همه ي بچه هاي سايت صحبت کنيم تا بعدا کسي گلايه نکنه!!

 

منم هر از چن گاهي آمار ملتو رو ميکردم!! :d

 

بعد هنوز نيم ساعتي نگذشته بود و تازه کمي جابه جا شده بوديم که موبايل سارا زنگيد!

 

_ خب بچه ها، ما ميخوايم بريم!!!

 

من و سمانه: :-o

 

و من در حالي که از شدت عصبانيت سرخ شده بودم گفتم:

 

_ يعني من تاکسي سوار شدم، رفتم اول خط، نشستم، اخر خط پياده شدم، توي جيز گرما! که فقط نيم ساعت اينجا با شما باشم؟!!!!!

 

_ آره ديگه! غرض ديدن هم بود که ديديم!!

 

سمانه در اينجا طوري بود که من مي ترسيدم الان يا جفت پا بياد توي دهن من، يا با کله بره تو شيکم سارا!!!:hammer:

 

خلاصه بدرقشون کرديم و در اين بين سارا کمي تا قسمتي پررو مآبانه گفت:

 

_ خب خوب شد ديگه! شما بواسطه ي ما، همديگه رو ديدين!!

 

من و سمانه: :come:

 

خلاصه ازشون خداحافظي کرديم و من سمانه رو هم بدرقه کردم، و تا نزديک اذان ظهر براي خودم زيارت ميکردم؛ آخه روز عيد بود؛ حيف بود!!

 

----

نکات ميتينگانه!!

 

1- سمانه توي اوتوبوس به من گفت که چقدر اين اواترم زشته!! و گفت که چقدر من اون زماني که تازه عضو شده بوده، سرشناس و ايناها بودم! حال کردم!!

2- سمانه توطئه ي يکي از بچه ها رو بهم گفت و گفت چطوري خنثي کرده توطئه رو! و من کلي از اين حرکت جوانمردانش کيفور شدم و باهاش دست دادم!!

3- سامانتا خيلي بچه گل و دوست داشتني و ماهي بود! خيلي مهربون و آروم! خيلي ازش خوشم اومد!! ولي بعضي وقتا حرفاي بدجنسانه ميزد که اصلا بهش نمي يومد!!

4- سارا خيلي قلدر بود! يعني کافيه سمانه و سارا باهم متحد بشن تا پدر يکي در بياد!!البته اين ظاهرشه، و در باطن يه موشه!!!

5- من در دفاع از حذب و مديريت، نزديک بود با سارا دست به يقه شم!!:hammer:

6- سامانتا سوالاشو آب زير کاهانه تر مي پرسيد تا سارا! سارا سريع ميزد وسط خال!

7- سمانه و سارا کلي جفتشون خوش وقت شدن که هم ماهي بودن و براي من توضيح دادن که خصوصيات خردادي ها چيه!!

8- من هر دفعه ميگفتم استرجس، به سمانه اشاره ميکردم! بار آخري سمانه همچين بد نگاه کرد که سريعا يه لوله رو نشون دادم و گفتم منظورم از استرجس اون لوله بود!!!:d

9- سمانه هي ميگفت: مدير ميتينگ توئي!! هي من با خودم ميگفتم، من کي گفتم مدير ميتينگم؟!! بعد فهميدم که گويا چون هماهنگيا با من بوده، مدير ميتينگ منم و گفتم واويلا، معلوم نيست چقد فحش تو دلش بهم داده!! :hammer:

10- قرار شد يه بار با سمانه بريم يه جائي غير از حرم تا ميتينگ غير حرمي رو هم تجربه کرده باشيم!!

 

12- من هي گفتم بريم ملت بريم ملت! گوش ندادين! چشتون روز بد نبينه عصر عين ميت ها شده بودم! من وقتي ميگم به گرما حساسم، نخند!! دهه!!:come:

 

با اينکه يه کم حالمون گرفته شد، ولي بازم بد نبود!

 

خوشحال شدم از اينکه سارا اوانز( مهسا) و سامانتا( شيما) رو ديدم!

 

راستي، ميتونيد گزارش خنده دار سمانه رو هم در اين رابطه بخونيد: http://her-power.blogfa.com/

ادامه ی مطلب ...

نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/5/6 ساعت: 07:13 | + سخــن(3) |