از هر دري سخني - بچه کوچيکا!!!
از هر دری سخنی
.....................
بچه کوچيکا!!!
 يه قومي داريم که پسرش که يکي دو اسل از من کويچکتره، يه کم مشکل ذهني داره. حافظش خوبه، اما هوشش نه زياد.يادمه بچه که بوديم، اينقدر باهاش بازي ميکردم، منتظر بودم که ما بريم تهران يا اونا بيان مشهد، که با هم بازي کنيم. فک ميکنم تا وقتي کلاس چهارم، پنجم دبستان مي رفتم، نميدونستم اين بچه مشکل داره. هم من بچه بودم، هم اون؛ و تنها چيزي که توي دنياي ما معني مي داد، بازي بود.  يادمه دبستان که مي رفتم، يکي از دوستام، نسبت به بقيه بچه ها، زياد خوشگل نبود؛ اما اين براي من مهم نبود. تنها چيزي که بهش توجه ميکردم، اين بود که من و اون به يه چيز ميخنديم و براي يه چي غصه مي خوريم.  کاش هميشه ديدگاهمون مثل همون بچگيا بود و همه رو به چشم کودکيمون نگاه ميکرديم. کاش به جاي اينکه توي اين دنياي آدم بزرگا، که هر روز يکي رو راحت ميکشن، سر همديگه رو کلاه مي ذارن، دروغاي کوچيک و بزرگ ميگن و يکي رو به خاطر زشتي يا رنگ پوستش مسخره ميکن؛ اين نگاه هاي آدم بزرگي، سود و نفع خودمون و خانوادمون، اصل و نسبمون و قدرتمند يا ضعيف بودتمون، وجود نداشت. کاش هممون هنوز تنها چيزي که برامون مهم بود، شادي و غصه ي همديگه بود؛ کاش تنها چيزي که مهم بود، بازي کردن بود، بازي برابر زندگي. ادامه ی مطلب ...

نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/5/3 ساعت: 05:03 | + سخــن(2) |