مســافــــر - خدایا...
خدایا...

سلام... سلامی آمیخته با کینه، حسرت، خشم و ناراحتی؛ سلامی از سر بی پناهی...

 

یادمه وقتی خاتمی گفت قراره بیاد، اینقده ذوق کرده بودم که نزدیک بود خفه بشم؛ از ذوق نوشتن اسم خاتمی روی برگه رای خودم نمیدونستم چیکار کنم. اما وقتی خاتمی کشید کنار، اونقدر ناراحت شدم که تا مدتی توی بی وزنی بودم. اما کم کم با موسوی آشنا شدم و از نزدیک دیدمش؛ و حس کردم جاش رو توی قلب و فکرم بیشتر از خاتمی گرفته و براش همه کاری کردم. یه تنه با 5-6 نفر به خاطرش بحث میکردم، توی مناظره ها گلومو پاره می کردم، اونقدر به خاطرش دست و سوت زدم که حد نداشت. از طرفی اینقدر اطلاعات سیاسیمو بردم بالا، حرفای هر طرفی رو گوش دادم که به عمرم اینطوری نبوده( جز مواقع صحبت با داش مسوت!). و به یکباره با نتیجه انتخابات روبرو شدم. نتیجه اونقدر عجیب بود که تا مدتها مسخ شده بودم. فرداش امتحان معادلات داشتم، هیچی نمیتونستم بخونم. شده بودم یه مرده متحرک.شعر " ناتینگ الس متر" متالیکا رو بلند توی گوشم گذاشته بودم، و کم کم حس کردم نفرت و خشم وجودمو داره پر میکنه و پر کرده... .

 

تا اینکه امروز کتاب" ارمیا" اثر" رضا امیرخانی" رو خوندم. چقدر حس و حال کتاب روحیمو عجیبتر کرد؛ حال و هوای جنگ، زمان فوت امام خمینی، همه و همه باعث شد تا گریه م بگیره...

همیشه هر وقت حرفای امام خمینی رو میخونم یا می شنوم، احساس آرامش پیدا میکنم. امام خیلی خوب بود. کاش امام هنوز زنده بود، کاش امام بود و جلوی این رفتارها رو میگرفت.

امام با اون طرز ساده حرف زدنش، با صلابت نگاهش، با محکم حرف زدنش، با چهره ی آرامش که به آدم اعتماد به نفس می داد؛ انسانی ماورای کسانی که می شناسم، بود. برای همین خیلی دوستش دارم.

چقدر خوب می شد که الان اینجا بود و اوضاع رو آروم میکرد. چقدر خوب میشد اگه یک بار دیگه می گفت" میر حسین نور چشم من است". چقدر خوب می شد اگه بود و با استقلال فکریش، با صلابت جلوی همه می ایستاد. کاش بود و با مهربونی با کسانی که اعتراض کردند، صحبت میکرد و حرفاشونو میشنید. کاش می بود و نمیذاشت که به ما بگن آشوبگر و اغتشاشگر. کاش بود و پناه ما می بود؛ و کاش بود و نمیذاشت ... نمیذاشت از اسم امام زمانمون سواستفاده کنن...  و نمیذاشت که جوونا رو بزنن و بهمون بگن منافق و سیدمون رو، نور چشم امام رو با بنی صدر مقایسه کنن... .

 

میدونین... دلم یکیو میخواد که فقط باهاش گریه کنم، گریه کنم  به حال آقاجونم که توی مبارزات مصدق شرکت کرده بود، اما حالا مصدق فقط یه اسم توی تاریخه، تاریخی که نمیدونم درسته یا نه...

گریه کنم به حال پدرم که مبارزات انقلاب کنار خیلی از سران انقلاب، تظاهرات کرده بود و بعد رفته بود جبهه، جبهه ای که هر کس رفته فقط یه بغض باهاش مونده...

به حال مسعود، دوست بابام، که توی جوونی جونشو گذاشت کف دستش و بی هیچ ریایی اونو برای این خاک خرج کرد؛ معودی که هروقت حرفش میشه، توی چشمای پدرم اشک جمع میشه...

به حال کسائی که فقط اسمشون روی کوچه هاست، بدون اینکه بدونیم چیکار کردن...

به حال کسانی که رفتن و ازشون فقط چن تا استخون باقی مونده، بی هیچ نشونی از اینکه کی بودن؛ و فقط ازشون سو استفاده می کنن...

به حال موجی هایی که فقط یک بار دیدنشون کافیه که تا عمق وجود آدم بسوزه...

و به حال گذشته ای که پاک کردنش، تاریخم، دینم، احساساتم و تمام هویتی که باید می داشتم و ندارم...

دلم میخواهد گریه کنم برای کسانی که خواهند آمد و نمی دانم چه سرنوشتی خواهند داشت...

و در آخر دلم میخواهد با تمام ذرات وجودم، گریه کنم؛ گریه کنم برای اینکه میبینم خدایم را چطور می شناسانند، برای اینکه میبینم پیامبرم را چقدر مظلوم کرده اند و خود را از او مسلمان تر می دانند، برای اینکه میبینم سیره ی علی را چطور می نگرند و آن بزرگ مردی را که شب در چاه می گریست، چطور دستمایه ی اهداف خود میکنند...

و دلم میخواهد با چشمانی مالامال از اشک، فریاد بزنم؛ بیا... بیا و ببین که چطور تو را علم کرده اند، بی آنکه بشناسندت، فقط برای آنکه به هدف رسند؛ مظلوم تر از تو نیست در این زمان... برای یک دقیقه هم که شده، بیا و بگو که اینها ریاکارند... بیا و بگو ... بیا و بگو... بیا و بگو که پناه مائی، نه ملجا آنان.... .

 

ادامه ی مطلب ...

نويسنده: بالسامو | روز: 1388/3/30 زمان: 08:39 | + خاطره(3) |