| X Close | ||
نوستالژی!
اول از همه تشکر میکنم از جیمز عزیز( نوه گلم!) که منو دعوت کرد.
و بعد دعوت میکنم از: مریم - پویان - سعید - سینا و یه دعوت نامه سفید!
قضیه اینه که هرکسی 5 تا از چیزهایی که نسبت بهشون حس " نوستالژی" داره، مینویسه! که البته بنده فک کنم خیلی بیشتر تر!! از 5 تا بنویسم! :d
نوستالژی یعنی خونه قبیلمون که تا قبل مدرسه رفتنم توش بودیم: بازی های اختراعیمون، بدو بدو کردن از طبقه اول به دوم و کثیف کردن کل فرش ها! وارد شدن از پنجره آشپزخونه و مامانی که کفرشون در می یومد! سر خوردن روی پشتی ها! شیرینی پختن مامان! یادش بخیر شیرینی پنجره ای, دست خواهرمو سوزوند! اون پنجره های طبقه ی بالا که با خواهرم طناب می بستیم و وسایلمونو بالا پائین می بردیم، خواهرم همیشه دوست داشت منو توی سطل بنشونه و بفرسته بالا! منم خیلی دوست داشتم! ولی هیچوقت انجام ندادیم! ماموریتای منو و خواهرم و نتیجتا شلوغ بازی! سوتی که بابا شکستنش( تقصیر من بود!)!! دوچرخه قرمزم و چرخ های کمکیش! مهمونائی که هیچوقت تمومی نداشتن! و عملیات" طوطی در قفس!"!!!
نوستالژی یعنی خونه آقاجونم، یعنی فلکه ی آب: صدای اذانی که از حرم می یومد. صدای پرستوها دم غروب و گرفتن دل آدم! اومدن و رفتن مهمون ها، هیچوقت سفره ای بدون مهمون انداخته نمیشد. یعنی بازی کردن با سیما و پسر عمه هام! یعنی اون فوتبالی که با عمو و بابا و پسر عمه هام بازی کردیم! یعنی خوابیدن رو پشت بوم و وااااییی چه صفائی داشت توی اون هوا، بی نظیر بود!
یعنی عبا و قبای آقاجون، یعنی عمامه ی آقاجون که همیشه دلم میخواست بذارم سرم. یعنی کمدای پر از کتاب آقاجون. یعنی ریش های سفید و صورت سرخ اقاجون. یعنی عیدی دادن هاشون، و اون آب نباتایی که همیشه می دادن, اون شکلاتای مارپیچی ِ زنجبیلی. یعنی آقاجونی که کم دیدمش و همیشه افسوسشو میخورم. و یعنی اخم سه تائی آقاجونم که مث اخم منه و خیلی کیف میکنم!
یعنی عمو قبل از ازدواج! " اندک اندک" ! رقصیدنای عمو! سربازی عمو! سفر با عمو! و اومدن عمو به یه مجلس و ترکیدن فضا از خنده و انرژی!
نوستالژی یعنی کلاته: قدم زدن توی رود. ترسیدن من از رد شدن از جوی آب! برداشتن آب از قنات! باغای پائین، خوردن چای دودی! کوه همیشگی! کوه نوردیامون و بعضی وقتا گم شدن! خوابیدن سر ظهر من و جا گذاشتنم! بوی زعفرون تازه و دستای رنگی! خوردن گردوی تازه، حوش زدن مامان که یه وقت دستامون سبز نشه! بادووم تازه! باغ انگور و خوردن تا مرز ترکیدن! شیره انگور! زرد آلوهای قندی! تازه از سر درخت می کندیم! سیبای گلشاهی! درختای گیلاسی که البته الان همشون خشک شدن! چه کیفی داشت! زمستون و گرم شدن زیر کرسی و خوردن آجیل و این چیزا و حرف زدن و خندیدن! قبلنا کرسیمون زغالی بود! نون محلی با شیر تازه! محلی هایی که به ما میگفتن" شما شهری ها!!!"
یعنی مادرجون:" آفران، برو که بریم، دوری، مجمعه(؟)"؛ مهربونیاشون، چقد بهمون چیز میز می دادن، یعنی راه اومدن با یه بچه 4-5 ساله و منی که 2 بار به خاطر مامانم بهشون حسودیم شد و الان دیگه خیلی دیره برای پشیمونی. دلم میخواد توی اون دنیا، بهترین زندگی ممکنه رو داشته باشن؛ باهاشون خداحافظی نکردم؛ فک نکنم هیچوقت خودمو ببخشم. کاش زنده بودن. " برین بر خودتون پفک بخرین!" . هیچوقت اعتراف نکردم که دوستشون دارم و متاسفام برای اون دوبار! هنوز حرفشون توی گوشمه:" ا این روزا استفاد کن که یه وقتی نخواهند بود". شاید الان اولین دفعه ای بود که بلاخره برای این موضوع گریه کردم؛ مرسی سارا.
نوستالژی یعنی سفر:
سفر با اقا رضا به شمال! آقا رضا هی میخواست باهام دست بده، من دست نمی دادم!!! چقد با ممد بازی میکردیم؛ اون موقع ها نمی فهمیدم که یه کم مشکل ذهنی داره، تنها چیزی که میدونسم این بود که بازی میکردیم! چقد بچه ها ساده ان!
سفر اصفهان و اون شور و حال زاینده رود! پل خواجو! با خارجیایی که باهاشون حرف زدیم! با هنریکه عکس گرفتیم! با دو تا خانوم ژاپنی عکس گرفتم! با آنیتای هلندی 1 ساعت حرف زدم! و اون اقاهه ی آلمانی که هی میخواست بیاد با ما حرف بزنه و نیومد! اون خانوم فرانسوی که وقتی ماانگلیسی حرف زدیم، همچین روشو کرد اون ور که انگار کفر گفتیم!!!! بحث فوتبالم بود: ما ایرانی، یکی آرژانتینی، یکی اسپانیائی!!! جام جهانی بود!
سفر کلاردشت با آق داماد یا به قول خودم" خان داداش"!!!
سفر به مکه و مدینه؛ اون نمازهای طولانی، اون حال و هوا و اون بادهای داغی که فکرشم منو مسحور میکنه.
نوستالژی یعنی تمام آلبوم های عکس! یعنی عکسی که توش دارم به خاطر دندون افتاده ی خواهرم گریه میکنم!!!! یعنی عروسی عمو که دستم روی دست آقاجونه, مامان بزرگ دعوام میکنن که دستتو بردار؛ ولی من بر نمیدارم و عکس گرفته میشه! و مامان بزرگ حسابی عبوس می یفتن توش و من شاد و خندون! و یعنی عکس جوونی های مامان بابا و سر و کله زدن ما سر اینکه کی بیشتر شبیه مامانه یا بابا!
نوستالژی یعنی تمام کتابائی که داریم! کتابای تست!! کتابای شعر و داستان و فلسفه! و کتابای درسی و دینی. یعنی برگه هائی مال چندین سال پیش که از لای کتابا در می یاد. یعنی نت های بابا زمان کنکورشون. یعنی تمام نامه ها و یادگاریهائی که آخر هر سال دوستام بهم دادن! یعنی دقتر املای سوم دبستان؛ ستاره هائی که گرفتم و امضائی که از طرف بابا زدم و نوشتم" مچکرم" !!! قیافه ی معلم وقتی امضا رو دید واقعا جک بود!! نوستالژی یعنی معلمام از اول دبستان تا الان: مکرمی پور- داوطلب- شهابی- مس چین- بیگلربیگی، قهرمان، نجفی، جمعه پور، خالقی راد- ( از راهنمائی متنفرم و اسم معلمام یادم نیست)- جاهد، جهان شاه، غلام پور- یاری، عطاری، و دبیر ادبیاتون که اسمش یادم نمی یادو خیلی دوستش داشتم- از سوم دبیرستان هم خوشم نمی یاد و اسماشون برام زیاد مهم نیستن- نخعی، رفیعی و آقای جغتائی( کانون) که دخترا همه وقتی دیدنش هجوم آوردن تو کلاسش :=)) !!!!!!!!!و یعنی دوستای خوبم از اول تا الان: لیلا, میترا ومهرنوش، حمیده و بیتا، مریم و فرزانه، پگاه و مهدیه، طاهره و صفورا.
نوستالژی یعنی همه آهنگا و شعرائی که گوشیدیم: " هلل یاسه!" ، " رنگ چشمات عسل!" ، " گل خانوم گلاب خانوم! " ، " خورشید خانوم افتاب کن!" ، " لب کارون!"،" رو تن کوچه ی عشق تند می دویدم!" و بقیه ی آهنگای دنده تریلی محمد!!
یعنی نون و دلقک ، آریان 1 و 2 ، میشائیل فلتی( درسته تلفظش؟) ، وست لایف، یعنی یانی .
یاد " آسمون به اون کتی" بخیر که بابا همیشه سانسورش میکردن!!! " اومدم از هند اومدم!" و البته " سر پل خواجو یارو واستاده!!!"و یعنی زنبورک بابا که من خرابش کردم! :-p
نوستالژی یعنی" دیلا دیلا"! آهنگی که بابا با اون کلاه کوچولویی که نوک انگشتشون میذاشتن، فقط برای من میخوندن! یه سری بابام اونو برای پسر عمم خوندن، تقریبا به حالت گریه در اومده بودم و نزدیک بود داد بزنم" دیلا دیلا فقط مال منه و هیچوقت! حق ندارین اونو بری کسی بخونین!!!!!" و
در آخر، نوستالژی یعنی شماها! تک تک شما دوستای خوبی که خاطرات 4 سال از زندگیم با شماست. دوستای خوبی که خیلی وقتا کمکم کردین. دوستای خوبی که به اشنائیم با شماها افتخار میکنم و همیشه میخوام که بهترین اینده رو داشته باشید.