مســافــــر - مسلسل بارون!!
مسلسل بارون!!

_ سنگر بگير... آخخخ !

 

تتتق...

باز هم صداي مسلسل ها...

 

_ نامردا هوائي ميزنن... فرار كن ممد!

 

ممد فرار ميكنه، اما فكر ميكنه كه فرار كرده! يه تك تيرانداز بين درختا بود و ...

 

تق!

 

_ آخ! نامرد!

 

همه در حال فرار كردن هستن، هيشكي به كسي كار نداره، فقط ميخواد در معرض مسلسل ها قرار نگيره، صداي مسلسلا همينجور مي ياد...

 

 

 

ممكنه بگين بچه رو جو انقلاب گرفته داره از خاطرات اون موقع مينويسه! اما اشتباه نكنين! اين ديالوگ ها و ماجراها موقع جنگ يا انقلاب نيست!...

اين ماجراهاي بالا، مال عصر حاضر و در دانشگاه ماست!!!smilie

 

قضيه از اين قراره كه...

 

هر روز، تنگ غروب، اگه يه نگاهي به بالاي سرمون بندازيم، ميبينيم يه توده ابر سياه بالاي سرمونه! ذوق ميزنيم و كيف ميكنيم كه بــــــــــه! بارون!( نكته اخلاقي: ما بارون نديده ايم! عقده داريم!) اما اشتباه ما از همينجا شروع ميشه! از وقتي كه صداي " غـــــــــــار قــــــــــــــــار (!!)" رو مي شنويم! و مي فهميميم كه اون توده ابر سياه، چيزي نيست جز يه گله كلاغ به ابعاد 1000 در 1000 !!!!!smilie

 

و وقتي اين نكته رو متوجه شديم، بايد حواسمون باشه كه وقتو تلف نكرده باشيم! آخه وقتي از اون بالا كلاغ بيايه! تبعات طبيعت كلاغ هم پشت سرش مي يايه! ( البته گلاب به روتان! ) و اينجاست كه هر كي دنبال يه سايه بونه و صداي شاپالاس شاتاپ هم لحظه اي قطع نميشه!!!!smilie

 

و جنگ و ماجراهاي فوق شروع ميشه!!!

 

آخي... وقتي فردا به مكان مربوطه مراجعه ميكنيم( مخصوصا قسمتائي كه درختاش زياده) با مشاهده ي زمين رنگ شده!!! به عظمت فاجعه ي جنگ يه طرفه ي مزبور، پي مي بريم!

 

 

اينم از ماجراي ما و كلاغا!

اميدوارم كسي از ما، جزو تلافات اين جنگ نابرابر نباشه!!!smilie

.

.

.

_ نـــــــــــــــــــــه ! لباسمو تازه شسته بودم!!!! smilie

ادامه ی مطلب ...

نويسنده: بالسامو | روز: 1387/11/9 زمان: 10:31 | + خاطره(7) |