مســافــــر - باز هم یک تولد...
باز هم یک تولد...
سلام سلام سلام! خب من فکر کنم قراره فردا, پس فردا, یه سال بزرگتر بشم! نمیدونم، بزرگتر شدم؟ اونقدر که سنم میگه؟ اونروز زنگ زدم به مریم( چو) و کلی گفتیم و خندیدیم! بعد بهش میگم, تو باورت میشه من 2 سال ازت بزرگترم؟؟ میگه نه! خودمم باور ندارم! نمیدونم، لایق این سن هستم؟ وقتی به مابقی اعضای خانواده نگاه میکنم که توی این سنشون چقد بزرگ بودن, بزرگانه رفتار کردن و کاراشون به نحوی باحال بوده، و بعد به خودم نگاه میکنم، به نظرم خیلی کوچیک و مسخره می یام! نمیدونم، واقعا بزرگ شدم؟ یا هنوزم در حد همون دختر 16 ساله هستم؟ هوم؟ میخوام بزرگ بشم, اما کسی قبول نداره, نتیجتا خودمم قبول نمیکنم! چمیدونم والا! بگذریم! بریم به سر وقت جشن تولدی که 1 شب جلوتر گرفته شد! هوووق! بازم مثل پارسال و سال قبلش مسخره بود! واقعا به معنای تمام! شیرینی از قبل بود، و از 4 نفر اعضای خنواده, 2 تا کادوی مسخره ی کوچیک گرفتم! البته, این خواهرم که همین چن روز پیش عروسیش بود, گفت من برات یه کادو یگه میخرم! خب، شد 3 تا ! نهایتا تبریک گفتن یکی از عمه هام! شایدم شوهر خواهرم! و ... همین دیگه! تازه, عمم هم که از من یادش نیست, چون توی تی وی اعلام میکنن, یادشونه! آره, اسمم چی بود؟ این چن روز تی وی دائم از چی سخن میگه؟ از جنگ و اسرا و آزادگان! آ بارکلا! آقربونت! باز خدا رو شکر که تو همچین روزایی دنیا اومدم, وگرنه کلا فراموششون میشد! هه! نشستیم, گفتن امشب میگیریم!( چون پدر عزیزم، تاریخ تولدمو فراموشیده بودن!!) گفتم بگیرین! نشستیم, کادو رو دادن, با بی میلی باز کردم, و بعد یکی بعدی و بعد شیرینی! همین! نزدیکه واقعا گریه کنم! ولی خوشم نیومد به خاطر جشن تولدای 3 سال پشت سر هم مسخرم گریه کنم. چه شبی! ولی خب این کارشون, غیر از کشتن ذوق و شوق من، اثر دیگه ای نداره. اثری که باعث میشه 3 سال، جشنای تولد بقیه و مابقی سالگردهای مهم، خنک باشن! برای اینکه همیشه من به فکر باحال کردن جشنا بودم! و حالا... البته, من دیگه از 3 روز آخر مرداد خوشم نمی یاد, چون منو یاد تودم می ندازه! اصلا منتظر تولدم نیستم دیگه! هی! خب! اینم از تولد من! خیلی باحااال بود! نه؟ مهم نیست! یه آپشن باحال رضا به زندگیش اضافه کرده بود, همون فعلا در مورد من صدق میکرد!!!!!!! خب, فقط یه حرف دیگه: وقتی اونروز سینوس رو باز کردم و دیدم تولد غزغله بوده و من نمیدونستم, خیلی ناراحت شدم. اولا همینجا تولد غزغله و سایر دوستانو تبریک میگم! ثانیا، از همه کسایی که اینجا ر مخنن و دوست درن، ماخوام که تاریخ تولداشایه بری مو برفستن تا مو هم یادم باشه و بزشا تربیک بوگوم! :d ( مشهدی بودا!!) با آرزوی یه سال خوب و خوش و پرسلامت واسه هممون! فعلا! ادامه ی مطلب ...

نويسنده: بالسامو | روز: 1387/5/28 زمان: 10:27 | + خاطره(17) |