از هر دري سخني
از هر دری سخنی
.....................
دل

 

 

و خداوندا دل

دل من می لرزد


من نگاهت را تاب

و نوایت را گوش

و حضورت را حس

و شمیمت را بوی

نتوانم کردن

 

من بزرگی ات را

با تمام تن خاکی و گناه آلودم، حس کردم

 

من چه کوچک هستم

و چه بی مقدارم

و چه در کوچکی ام غرق شدم

 

و تو اما هر بار

بی غرور

مرا

با همه ی نیک و بدم می بخشی

 

من نمی دانم گاه

تو چرا می بخشی

 

من فقط می دانم

که تو هستی اینجا

که تو هستی هرجا

که تو هستی هرگاه

 

و تو هستی در من

و خداوندا دل

دل من

با همه ی احساسش

مال تو است

 

دل من را نشکن...

 

 



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/20 ساعت: 01:03 | + سخـــن(2) |
...

 

 

تو آن دیواری هستی که با مهر خود، غم مرا می رانی و اطمینان میدهی...



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/20 ساعت: 05:44 | + سخـــن(1) |
!!!!!

 

 

میخوام سرمو بکوبونم به دیوار.

 




نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/20 ساعت: 05:00 | + سخـــن(0) |
؟

 

 

 

مهم نیست که ما چه میخواهیم و در چه باتلاقی دست و پا میزنیم؛ مهم این است که قبل از غرق شدن، از بوی تعفن خواهیم مرد.



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/19 ساعت: 01:58 | + سخـــن(1) |
راز!

 

 

چه رازیست در پس خالی بستن های پرشمار یک پسر؟!!!!



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/18 ساعت: 03:44 | + سخـــن(0) |
این روزها!

 

 

این روزها همــــه سخن از کیس مناسب می گویند، شما چطور؟!!!!

 

Laughing



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/16 ساعت: 02:15 | + سخـــن(1) |
ميتينگ!

 

 

اول از همه بگم دلتون خيلي بسوزه! چون خيلي خوش گذشت!( تريپ جذب مخاطب و اينا! :d )

 

 

بله! ماجرا از جائي شروع شد که يه شب ستاره اس زد که:

" هواي ديار شما چجوريه؟! داريم فردا راه ميفتيم!!"

و منم گفتم:" ببين اينجا کلا هواش اسکله! الان 19 درجست، يهو ديدي فردا شد بهاري، پس فردا هم رفت زير صفر!!!!"

 

و اين شد که ما منتظر مانديم و ايناها!خلاصه سرتونو درد نيارم، دو شنبه سر کلاس بودم که قرار شد ساعت 12 زيست خاور باشيم!

نکته مشهد شناسي: زيست خاور اولين ساختمون چندين طبقه ي مشهده که 20 طبقه داره و 4 طبقه ش پاساژ خريده. ساخت اين جمتمع چنان اون زمونا در مشهد صدا کردده بوده که کلا ميتونين فرض کنيد يه چيزي در حد آپولو هوا کردن بوده!!! :d

 

 

ساعت 112 و خورده اي بود که رسيدم! بعد ستاره زنگ زد" کجائي؟؟!! نميبينمت!!"

و من در يک حرکت انتحاري ديدمش و در جلوي چشم همه پريديم در بغل هم و مراسم روبوسي رو به نحو احسن انجام داديم!!! :d:D:D

 

با 3 تا از همسفرياش اومده بود!( افشا سازي کنم؟!؟! :hammer: )

 

خلاصه رفتيم تو و هي حرف زديم و از زمين و زمان و خوشه بندي! و ني ني و ايناها گفتيم!

 

بعد هي مي رفتيم پشت ويترين مغازه ها و مراتب شگفتي يا بهت زدگي و يا مسخره بودن اجناس رو ابراز مي کرديم و سعي مي کرديم خوش بگذرونيم! فکر کنم بعضي از فروشنده ها قصد جونمون کرده بودن!!! :d

 

اونجا ستاره دائم در حال خريد کردن واسه بچه خواهر کوشولوش بود! و نکته اينجا بود که به نظر شما، براي بچه 3 ماهه آخه آدم ميتونه کلي سوغاتي بخره؟! :d

 

انواع و اقسام عروسک فروشي ها رو اباد کرديم و تمام عروسکاشونو از تو ويترين کشيديم بيرون و همشون به مفت هم نمي ارزيدن!

يه جائي بود يه مرغه اي بود آواز ميخوند! خيلي به مذاقمون خوش آمد! ولي مسئله اينجا بود که در مرغ يا خروس بودنش شک کرديم و نتيجتا بيخيال قضيه شديم! :-p:d

 

در مورد بچه خواهرش من يه چيزي بگم! من کلي براش نقشه کشيده بودم و ايناها، ولي ستاره با يک حرکت انتحاري و نشون دادن يه عکس از توي گوشيش به من؛ باعث شد تمام نقشه هاي من نقش بر اب بشه و من کلي ضد حال بخوردم!:hammer:

 

يه جائي هم ما يه لباس عروس فروشي ديديم و کلي مراتب شگفتيمونو ابراز کرديم و ستاره عکس گرفت و که باعث شد فروشندش چشم غره ي بدي به ما بره و مارو ضايع کنه!!! :-w :d  ( ما هم از لجش ميريم پاريس! :-o:d )

 

بعد هي ستاره چپ مي رفتيم، راست ميرفتيم ميگفت که: باب ما بچه شهرستانيم، گممون نکني يه وقت! :d

خيلي ميخنديديم به اين تيکه!

 

راستي! توي ميدون شهدا دانشگاه نمي سازن! اقاهه منظورش اين بوده که برين اول خيابون دانشگاه واستين!!!! ميدوني که، من مشهد شناسيم خيلي قويه!!! :-" :d

ساعت 2 و نيم ايناها بود که بلاخره تصميم گرفتيم بريم ناهار بخوريم. ناهار عبارت بود از پيتزائي که ستاره زحمت خريدشو کشيد و جاتون خالي خوشمزه بود، اما سرد بود! در حين خوردن غذا يکي از همسفري هاي ستاره داشت با گوشي حرف ميزد و کم مونده بود من بيفتم روي زمين و از شدت خنده غلت بزنم!!!!!!!! حالا هي ستاره بهم چشم غره مي رفت؛ من مگه ميتونستم نيشمو ببندم يا از گرد شدن چشمام جلوگيري کنم؟!!!! :d

 

بعد ديگه رفتيم بيرون، يه کم راه رفتيم و بعد از خداحافظي و مراسم روبوسي، ميتينگ تمام شد و هر کسي رفت به سوي کاري!

 

:d

 

نکات ميتينگ:

 

1-       اين ستاره واقعا بچه باحاليه! واقعا ميگم! خيلي صميمي و گله و واقعا من باهاش احساس دوستي ديرينه ميکردم و از مصاحبت باهاش خيلي خيلي خيلي لذت بردم! ايشالا به زودي زود يا اون بياد مشهد، يا من برم گرگان!:d

2-     پاساژ ساعت 1 و نيم تعطيل ميشد و تا ساعت 2 تقريبا همه رفته بودن! ولي ما همچنان با پرروئي تمام به خوردن غذا مشغول بوديم و ککمون هم نميگزيد! البته ديگه ساعت 2 و نيم خيلي چراغا خاموش شد و ما تصميم گرفتيم هرچه زودتر بريم! :d

3-   اون جا يه اسکلتي بود که خيلي لزج بود و مرطوب! وووووييييييي! يادش که مي يفتم مقادير متنابهي چندشم ميشه!!!!

4-    متوجه شدم که ستاره خيلي آدم هنرمنديه و البته هنر دوست! خوشمان آمد!

5-    من سنگ ماه مردادو ديدم! خيلي خوشگل بود!!

6-     به اين نتيجه گولاخ رسيديم که بهترين سوغاتي و هديه براي هر مردي فقط و فقط يک چيزه: جوراب! :d

7-    بيرون رفتن با دوستان خيلي کيف ميده! من تازه فهميدم!!!

8-     دير رسيدم سر کلاسم و نزديک بود غيبت بخورم! ولي با نگاه هاي گربه اي و ايناها به 2 تا علامت تاخير، کاهش يافت!!! :d ( استادش خانوم بود! :-w )

9-     داشت از مشاعره اي که با جيمز داشته ميگفت که وقتي به حرف " ي" رسيده، گفته:" ياد امام و شهدا..." !! و توي رستوران باعث انفجار من شد! و البته پس لرزه ش هم اين بود که من توي خونه هي اينو ميخوندم! و وقتي مامانم زنگ زد خواهرم، با صداي بلند اين شعرو خونديم و باعث يک انفجار ديگر در پشت خط شديم!!! :D:D:D

10-     در اخر اينکه، ستاره بهم يک هديه داد که بسيار گولاخ بسته بندي شده بود! ( من روبانشو باز نکردم هنوز! همونجوري گذاشتم!) و اصل هديه هم خيلي گولاخ تر بود؛ واقعا دستت درد نکنه>:D<  تازه توي يه کارت گوشولوي ناز هم يه سري چيز نازتر نوشته بود! در کل خيلي چسبيد بهم، تنکس ا لات! >:D< :X :*

 

در کل خيلي خوش گذشت و اميدوارم اين دوستيا همچنان قوت بگيره و اين ميتينگا همچنان تکرار بشه!

 

 




نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/12/6 ساعت: 03:06 | + سخـــن(11) |
تقدیم به تو...

 

و نگاهم اینبار، رو به خداست

چشم هایم را باز
رو به این پنجره ی سرد و غبار آلوده
می نشینم یک دم
 

قطرات باران
روی این برگ درخت
خبر از روز خوشی می آرد
 

زندگی، بوی خوشِ
کاج باران خوردست
 

زندگانی، بی شک
این هوای خنک است
زندگی

صدای قدم گنجشکی ست
بر لب پنجره ی تیره ی دل
 

زندگانی ست هجوم طوفان
و گشائیدن این پنجره ی منحوس است
 

حال حس خواهم کرد
سردی باران را
و به چشم خواهم دید
آسمان را با ابر
 

زندگی، از پس پنجره ی دل بی معنیست
پنجره بگشائیم
و گذاریم که داخل آید
 

و هوا ابری است
بگذاریم ببارد یک دم...

 

پ.ن: تقدیم به تنها زمینی ِ عزیز و محصوری که باعث شد این شعرو بگم...

 




نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/11/29 ساعت: 02:20 | + سخـــن(6) |
فرد یا جامعه؟!

هدف چیست؟! چرا مذاهب گوناگون یا مکاتب مختلف پدید آمده اند؟ علت این امر چیست؟!

 

همه ی مکاتب یا ادیان برای اداره ی شیوه ی زندگی مردم بوجود آمده اند. کمونیسم، ماتریالیسم، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم و یا یهودیت، مسیحیت، اسلام ؛ همه و همه برای این بوجود امده اند که بگویند اگر انسان به این روش زندگی کند، بهترین بهره را از زندگی خواهد برد.

 

باید تفکر کرد و راهی را برگزید؛ اما کدام راه؟ و چرا؟!

----

ابتدا و قبل از اینکه مکتبی را برگزینیم، باید یکی از دو راه اصلی را برگزینیم: فرد یا جامعه؟

پیشرفت فرد مهم است یا جامعه؟

آیا پیشرفت فرد برای پیشرفت جامعه مفید خواهد بود؟ و آیا پیشرفت جامعه برای فرد سودی خواهد داشت؟!

 

برای پاسخ به این سوال باید برگردیم به زمان های بسیار دور...

در زمان های قدیم، قبیله، خانواده، ایل و طایفه هدف فرد بودند. یعنی روح فرد در روح جامعه یکی شده بود. اگر کسی به فردی از این جامعه چیزی میگفت، تمام جامعه برای او قیام میکردند. گوئی فرد، جامعه را خود میدید. اینطور جوامع اصولا بی طبقه، دارای یک رئیس و مخالف برده داری. یعنی در یک ایل اگر نگاه کنید، کسی برده ی کسی نیست، بلکه همه با هم همکاری میکنند و همه حداقل چیز را برای خوردن دارند و اگر نداشته باشند با هم قسمت خواهند کرد. کار ها اصولا دامداری است و هر انچه طبیعت به آنها میدهد، با دل و جان می پذیرند.

این میشود جوامع ابتدائی... وحدت و همدلی در این جوامع حرف اول را میزد و بررسی کرده اند، جوامع اولیه تک خدائی بوده اند یعنی چیزی به نام شرک در آنجا معنا نداشته.

 

کم کم کسی به فکر زمین داری می افتد و جائی را برای خود بر میگزیند و کار میکند و محصول خود را در ازای محصول دیگری به همسایه میدهد. کم کم زمینش را وسعت می بخشد و نیازمند کارگر میشود.

اینجاست نقطه ی آغاز بردگی آدمی... یک انسان، برای انسان دیگر کار میکند و در ازای کار خود مزد میگیرد، و گاه برای مزد بیشتر به قول خودمان" خود شیرینی" میکند و کم کم ازادگی خود را از یاد میبرد.

 

نظام ارباب- رعیتی پا میگییرد. ارباب ها برای سو استفاده، خداها را چند تا میکنند. همه کم کم باور میکنند که این ارباب ها همینطور خدائی به این مقام رسیده اند؛ آنها نجیب میشوند و حق دخل و تصرف در مال و جان مردم را می یابند؛ و مردم بردگانی می شوند که وفاداری و دم بر نیاوردن آنها مترادف خوب بودن ان می شود. مردمان ظلم می پذیرند و هر چه دهند میخورند و هر چه بگویند، میکنند.

اگر کسی اعتراضی میکرد، دیگران از روی ترس همراهیش نمیکردند و عاقبتش اگر مرگ نبود، چیزی بدتر از مرگ بود.

 

مردمان عادتشان میشود که یکی ارباب زاده است و یکی رعیت زاده.

 

اما کم کم؛ رعیت زاده ها پی کسب و کاری می روند و ارباب زاده ها را به خود محتاج( برژوازی). کم کم رعیت زاده ها پی در پی، کسب و کارها را به دست میگیرند و صنعت را بنا می نهند و زمام اقتصاد را به دست میگیرند.

 

و کم کم رعیت زاده هائی که جز ستم چیزی حس نکرده بودند، و مذاهب را تنها در صورتی فهمیده بودند که بازیچه ی دست ارباب ها؛ خسته از ظلمی که بدانها میشده، کم کم به سوی دم غنیمتی و فرد گرائی می روند. هر چه بیشتر سرمایه می اندوزند و هر چه بیشتر زمین میخرند. و  ارباب زاده ها را به زیر دست می آورند و انقلاب میکنند و دنیا در دستان صنعت الودشان میگیرند و اربابان سابق را که همان ضعیفان فعلی هستند را به زیر پای خود له میکنند.

آری، آنها صنعتشان را به هرجائی بردند و فرد گرائیشان را به جوامع نفوذ دادند.

و نتیجه این شد که اکنون، دنیا بر اساس فرد گرائی میچرخد و جامعه چیزیست بیخود... فرد گرائی بدان معنا که قانون جنگل حکمفرما شده ست و ضعیف زیر پای قوی له میشود و نابودی آن یکی، آینده ی اوست.

 

اما چرا؟ چرا فرد گرائی که آمد، جامعه گرائی به ورطه ی فراموشی سپرده شد؟ چرا؟!!

 

این بر میگردد به خصلت آدمی، یعنی میل به کمال. کمال نه فقط معنوی، بلکه کمال مادی و حداقل بی نیازی از احتیاجات اولیه، تقاضای به حق یک انسان است. و هنگامی که یک فرد جامعه گرا که تمام همّ و غم خود را برای دفاع از جامعه می گذاشت، به یک باره با هجوم تبلیغات فردگرایانه ی برژوا ها مواجه شد؛ زندگی بی دغدغه ی آنها را دید و خوش پسندید! راحتی مادی در دنیا دلچسب به نظر می رسد.

به فکر خود باش، چه باک از درد همسایه؟! من آنچه که در آوردم دو دستی تقدیم آن گدای کوچه نشین کنم؟!!!!!

و فردی که تمام زندگی اش در خدمت جامعه بوده، کم کم فرد گرا میشود و فرد گرائی یک آئین میشود و البته فراگیرترین.

 

اشکال از نظر من از دو ناحیه بروز میکند:

1-     قوانین جامعه گرائی به نحوی بوده که فرد فرصت کمال نداشته و یا کم داشته.

2-      جوامع جامعه گرا بیشتر متکی به دامداری و در نهایت کشاورزی بوده اند، در صورتی که برژوا ها با خود صنعت و به عبارتی پول راحت تر در اوردن را اوردند. جوامع ابتدائی در مواجه با این سیل خروشان صنعت، فرصت تغییر و همگون سازی نداشته و تقریبا یکباره تغییر ماهیت دادند.

 

 

و خلاصه سر خود و شما را درد نیاورم، این شد که ماهیت فرد گرائی به یک ماهیت اصلی بدل گشت و رفاه هرچه بیشتر فرد در اولویت قرار گرفت و این شد که اکنون میبینیم آزادی های برژوازی جای خود را به ازادی های انسانی داده اند و اخلاقیات فرد گرایانه، سیر صعودی ِ سقوط را با سرعت هرچه بیشتر می پیمایند و این است که میبینیم در جامعه ی فعلی، دلسوزاندن برای کسی نهایت بی عقلی ست! و انسان بودن، مترادف است با حماقتی که آینده ی خویش را خراب خواهیم کرد.

 

پس از نظر من، اگر جامعه گرائی صرف درست بود؛ انسانها به افرادی خود محور تبدیل نمی شدند و اگر فرد گرائی خوب بود، "انسانها" موجوداتی به نام" افراد" نمیشدند و انسانیت تنها در حکایت ها یافت نمیشد.

 

پس به نظر من، باید مکتبی را یافت که در میان این دو شاهراه فرد و جامعه؛ راهی را نشان دهد که انسانها در حین پیشرفت فردی، جامعه گرا نیز باشند.

 

انشالله ادامه خواهد داشت....



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/11/25 ساعت: 05:49 | + سخـــن(2) |
خداوندا...



خداوندا، هربار که میخواهم آنچه را که در ذهنم می گذرد را بنگارم، در شرایطی قرار میگیرم که جز برای تو نتوانم نوشتن...

 

خداوندا، با یاد می آوردم روزگار سختی را که آنچه غم بود بر سرم آوار میشد و آنچه اندوه، ار دورن مرا خرد میکرد...

خداوندا، به یاد می آورم و فراموش نخواهم کرد، سالیانی را که روح و جسمم را در فشار و عذاب تحمل میکردم و هیچ نمیگفتم...

خداوندا، فراموش نخواهم کرد که چقدر از تو دور بودم، و چقدر تو را نمی دیدم. و چطور بگویم که خاندان پیامبرت را مگر در مشکلات نمیدیدم و ...

 

و خداوندا، ای عظمت مطلق، ای آنکه در برابر تو از هیچ هم کمترم؛ مهربانیت را چه بگویم؟ چگونه بگویم که تو ما ، این حقیران خاکی را عاشقانه دوست میداری؟!

تنها یک قدم که نه، شاید تنها سرم را به سوی تو کردم؛ اما تو چنان به سمت من آمدی که من، آن دلمرده ی سیاه و خاموش، امروز دیگر نمیدانم از تو چه بخواهم...

شرمگینم ای معبود من؛ شرمگینم به خاطر اکنون که آنگونه که باید حق عاشقی را ادا نمیکنم...

و شرمگینم، چون حقیرم، چون من لایق مهر تو نیستم ولی تو، این مهربان بی منت، مرا لایق دانستی...

 

چه بگویم؟! چه میتوانم بگویم؟! زبانم قاصر است و وجودم بی مقدار...

 

تنها میگویم که تو، به حق، زیباترین، مهربانترین، پر صلابت ترین، عظیم ترین و آشنا ترین معبودی؛ و پرستش تو دلخواه ترین ِ کارهاست...

 

 

یک قدم به سوی یار رفتم و لیک

او ز من عاشق تر

بینهایت قدمی آمد و من

سر ز خجالت به زمین افکندم....





نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/11/21 ساعت: 02:41 | + سخـــن(6) |
اینبار برای تو می نویسم...



برای تو می نویسم، ای شجاع دل... ای انکه انسانیت را به پا داشتی... ای آنکه زهد نگزیدی ... و ای عاشق...

چه چیز بالاتر از اینکه بتوان در سیاهی های شب، راه را یافت؟ چه چیز بالاتر از آنکه راه را با خون خود علامت گذاری تا سرخی خونت در جاده ی تاریخ، به راه آورنده ی گم کرده راهان باشد؟!

و تو رفتی، بی هیچ توقعی... و تو تنها بودی، بی هیچ ترسی... و رفتی و انگونه رفتی که کسی جز تو نتوان رفت... و با رفتنت دل مردگان را، عابدان به گوشه خزیده را، و بندگان سر در کتاب را، و انسان های غرق در خویشتن را بیدار کردی... تو که بودی ای زمینی؟ چگونه تونستی و در این تاریخ پر حادثه چون تو کی توان یافت؟!

تو معجزه نبودی؛ بلکه نوائی بودی پر صلابت، اما سوزناک در سکوت ِ سرد و وهم آلود ِ ترس... تو را شناختن سخت است ای زمینی... ای برخاسته از خاک و اوج گرفته به اسمان...

در این دنیای سرد و خاموش، تو چراغی در دل؛ و نوائی بر لب و توئی راهنمای هرکس...

راه را یک تنه رفتی، نه با مظلومیت،بلکه با چنان شجاعتی، که مرا شرم می آید که بگویم هر قدم که بر میدارم؛ اگر پا پس نکشم، مدتها به عقب مینگردم... خونت را میبینم بر راه که تازه ست اما ترس...

و تو رفتی... بی توجه به سنگ های بی شمار راه، با پای هائی برهنه... رفتی و اجبار نکردی که بیایند... من نمی پرسم چرا رفتی، چون تو شجاع بودی و هدف را درک کرده بودی... اما چرا او را تنها گذاشتی؟!

تو با دلی خون، اما استوار به هدفت رسیدی... رفتی، اوج گرفتی و این خاک را ترک کردی... اما او چه؟!

او ماند و شرح عشق تو که به باد گفت و به کویر... به دریا گفت و به گل و بر قلب ها نوشت عشق تو را... او اگر تو نبود، اما کاری کرد به بزرگی کار تو... برایم محسوس نیست که فردی تنها که همه ی خاندانش را از دست داده و خون شان هنوز بر زمین جاریست، چگونه میتوان با قامت راست ایستاد  و علم را برافراشته نگاه داشت؟! ... او چگونه اشک هایش را کنارگذاشت و جواب قاتلانت را قاطع داد؟!

راهی که تو برگزیدی، با سنگ های عصیان زده پوشیده شده بود، تو از روی آنها گذشتی... اما او یک تنه همه آن سنگ ها را برداشت و به گوشه ای افکند... قامت راست کرد... در چشمهایش غم بود، اما لبخند به لب آورد و گفت: حالا بروید...




نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/11/16 ساعت: 05:47 | + سخـــن(6) |
سپری به نام دین...

 

دین در دنیای امروز چه جایگاهی دارد؟! مگر نه اینکه در زمانهای قدیم، دین روح زندگی مردم بود و رهائی بخش و محرک برای ایستادن در برابر ظلم؟ پس چه شد که اکنون از دین اسمی مانده و چند دعا که نه از روی خلوص دل، بلکه از روی عادت خوانده میشوند.

چه شد که اگر در زمان های قدیم، کارگران به نام دین قیام میکردند، امروز به نام بی دینی؟

چه شد که دین، این روحی که ما را به بینهایت نیکی می رساند، کم کم زدوده می شود و انسان هرچه بیشتر به بینهایت پستی خود سقوط میکند؟

چه شد دین داری مترادف با سنتی بودن و تفکر سطح پائین و خرافه گرائی، و بی دینی مترادف مدرن بودن و عقل گرائی؟!

چه شد که چنین بلائی بر سر دین آمد؟! چه شد که دین گریزی شده است راه عقل و پیشرفت؟!

 

جواب را باید در رنسانس، باید در انقلاب فرانسه جست.

باید در سو استفاده کلیسا از مردم، در مشروعیت دادن به ظلم پادشاهان، در کارهای بی شرمانه ی کلیسائیان، در حبس اندیشمندان توسط کلیسا و ... جست و جو کرد.

 

کسی می آید و خود را متخصص دین معرفی میکند و به نام دین هر عمل کثیفی را انجام میدهد، مردم را می ازارد و چپاول میکند و میکشد؛ به نام دین ظلم میکند و به نام دین محدود می سازد و به نام دین حکومت میکند.

مگر دین است که در اختیار آدمی؟! مگر دین ملعبه ی طلایه داران قدرت است؟! مگر دین برای حکام میکشد؟! مگر دین انساها را ذلیل میسازد و از خفت درون کنجی پنهان؟!

 

صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند که بگویند مردم را چپاول کنید و شکنجه کنید و بکشید و همچون چهارپایان بی زبان از آنان کار بکشید و به چهارمیخ کشید؟!

صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند تا بگویند ای مردم! شما تنها اسباب رسیدن قدرت مندان و حکام به اهداف کثیفشان هستید؟!

صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند تا بگویند اگر ظلم کردند گردن نهید و همچون بزدلان در کنجی پنهان و یا چون گوسفند صفتان هرچه گفتند کنید؟! به نام دین؟!!!

و آمدند تا بگویند برای خوردن تکه نانی کپک زده، باید به پای اربابان بیفتید و ناموس فروشید؟!

کدام دینی چنین گفته؟! کدام بی شرفانی دین را چنین کردند؟! کدام ظالمان جباری چنین از زبان دین گفتند؟!

 

آری، آنهائی که قدرت را دست گرفتند، دین را سپر کردند تا کارهای کثیف و قبیح خود را بپوشانند. دین را بهانه ی کشتن مخالفان کردند. دین را بهانه ی بی عرضگی خود کردند. دین را تفسیر به رای کردند و هرچه خواستند بدان افزودند و کاستند.

و مردم، چونان حیواناتی پست تر از گوسفند، پذیرفتند و هیچ شک نکردند. و کسانی هم که دانستند از ترس جان بی مقدارشان دم برنیاوردند و گذاشتند تا دین را بفروشند به قیمت ریختن خون مردم.

آنها که دانستند، از نابودی دین باکی نداشتند، خدا خود دینش را نگه میدارد، ما را چه کار!

 

خاک بر سرتان که از پست هم پست ترید و از بزان ترسو تر! شما که میدانید باید دین را حفظ کنید، شما رسولید برای حفظ دین، شما برگزیده اید که در خانواده ای بودید که دین داشته، شمائید که خدا انتخابتان کرده تا دین را بفهمید، شما حافظان دینید، شما معجزه ی خدائید، شما ترسوها ی بی جرئت که خود نیز به خود شک دارید!

 

دین را فروختید و گذاشتید بفروشند و از بهای آن پاره ای گوشت گندیده خوردید و خدا را بابت آن شکر کردید! خوشا به حالتان که ذره ای عقل ندارید و چون حیوانات دست آموز منتظرید که ذره ای غذا مقابلتان پرت کنند! و تنها هدفتان در زندگی پشتک زدن برای خنده ی مستانه ی اربابتان است!

 

و اگر کسانی باشند که بدانند و بخواهند که بگویند، دینداران ظاهری چنان در دهانش میکوبند که مردمی که خداوند آنقدر آنها را دوست میدارد نیز، در دهانش میکوبند و خواستار مرگش! که اینان دین را بدعت میگذارند!

 

نگاهی بیندازید، مگر از دین چیزی جز چند کار همیشگی بیشتر میدانید؟! کارهائی که از مادر و پدرتان یاد گرفته اید؟! مگر نه اینکه وقتی میبینید پیشرفت را در بی دینی، میگوئید دین مسئله است! اخر نگاه کنید که حکام چه میکنند!

شما را به هرچیزی که در دنیاتان دوست میدارید، قسم میدهم، بروید بخوانید و تحقیق کنید و چنین بیرحم نباشید بر دین، و بی تفاوتی ظلمیست بدتر.

هیچ نخوانده اید، هیچ تفکر نکرده اید و میگوئید دین عامل بدبختیست؟!

چرا شما کاری نمیکنید که دین را درست بشناسند و دین حاکمیتی از دین واقعی جدا گردد و دستشان رو؟! اگر هم بدانید دین را، همچون عزیز مردگان گوشه ای نشسته و بر زوال دین مویه میکنید؟!

 

شمائید... مائیم نجات دهندگان. مائیم آنانیکه رسالت داریم بر حفظ دین و مسئولیم در قبالش و مدیونیم اگر دست بر دست نهیم و بر نابودی اش چشم دوزیم.

 

قسم میخورم بر معبودم، بر کسی که وجودم از اوست و زندگی ام؛ هنگام نگاشتن این سخنان، بغض راه گلو را سد کرده بود و نمیدانستم چگونه حرف دل بگویم. تنها چیزی که به من شور نوشتن داد این بود که هم قسم شویم تا دین را بشناسیم و بشناسانیم و اصل دین را بفهمیم، نه آنرا که تحمیل میکنند و میخواهند.

 

" و خداوند آنان را که بخواهد، هدایت میکند..."





نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/10/18 ساعت: 03:21 | + سخـــن(9) |
انسان و دو بی نهایت



یه انسان میتونه فوق العاده خوب باشه. فرض کنید یه کسی هست که دائم به فکر مردمه، گره از کار این یکی اون یکی باز میکنه، به همه محبت میکنه، خانواده ش از صمیم قلب دوستش دارند، غیبت و نامردی و حیله گری و کلاه برداری توی کارش نیست و در خوبی اون شکی نیست.

 

و یه انسان میتونه فوق العاده بد باشه. فرض کنید یکی هست که کارش آدم کشتنه، اعتیاد داره، هزار جای خلاف میره، هزار نفرو بدبخت کرده، پول حرام میخوره، کلاه برداری میکنه و هزار جور کار کثیف دیگه هم انجام میده.

 

حالا برگردیم به ادم اولیه. بیایم یک جوری پاشو به خیانت باز کنیم و زمینه رو برای خراب شدن شخصیتش فراهم کنیم. اگه آدم سستی باشه، کم کم کلاه برداری میکنه، معتاد میشه، خانواده شو از خودش می رونه و کم کم حتی ممکنه اونقدر سقوط کنه که دست به ادم کشی هم بزنه.

 

اینبار بریم سراغ آدم دومیه. بیایم یک جوری وجدانشو  بیدار کنیم. و زمینه رو برای خوب شدنش فراهم کنیم. چمیدونم مثلا به یک فرد خوب علاقه مند بشه و بخواد خودش رو عوض کنه. دست از آدم کشی بر میداره، اعتیاد رو ترک میکنه، سعی میکنه کمتر کلاه برداری کنه! حتی ممکنه تا جائی پیش بره که به خانواده هائی که بدبختشون کرده مراجعه کنه و بهشون رسیدگی کنه.

 

 

هر انسانی، میتونه مث دو تا آدم بالا، بی نهایت خوب باشه و یا بینهایت بد. میتونه بی نهایت مهربون باشه و یا بی نهایت پست.

میتونه اونقدر خوب و خدائی باشه و یا اینقدر بد و شیطانی.

 

 

و این یعنی، انسان اسیریست بین این دو بینهایت.

 

اما اگر دقت کنیم هر کسی، با دیدن انسان اولی، تحسینش میکنه و یا میگه عجب دیوونه ایه! چون اینجور آدما کمن، اما برای همه قابل احترام.

 

و این یعنی اینکه میل و کشش به سمت بینهایت خوب، در درون هر آدمی هست، هر آدمی.

 

 

اما چیزی که باعث شده اکثرا راه بینهایت بد رو پیش بگیرن، غلبه ی تنبلی یا همون راحت طلبیه. غلبه ی آسودگی. غلبه ی منفعت طلبی و حرص. غلبه ی حس" برای خود خواستن" و پس راندن حس" برای تو خواستن".

 

 قلب آدمی نفی میکند و لیک، او همچنان ادامه میدهد. ادامه میدهد و بیشتر غرق میشود و هربار بدتر کاری میکند برای پوشاندن کار بدی.

 

اما نمیدانند، هر دو مسافر رو به بی نهایت ها نمیدانند که رسیدن به منتهای بی نهایت ناممکن است. هر آن، میتوان برگشت و هر لحظه میتوان تغییر کرد.

 

بینهایت یعنی همین، یعنی دویدن به سوی نیکی و بدی بی آنکه بدان برسی؛ چراکه خود انسان، ساخته ی شده ی بینهایت ترین بینهایت است.



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/10/11 ساعت: 02:38 | + سخـــن(5) |
...
خدایا... از صمیم قلب، ممنون!



نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/10/3 ساعت: 08:42 | + سخـــن(3) |
shut up!


خفگی ممنوع!!!


نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/9/22 ساعت: 10:57 | + سخـــن(9) |
روز عرفه...


مرا، گاهی

 چنان حسی، که گوئی

  من، نه من

   گوئی مرا روحی

    ز بالایی ترین عالم

     پر از احساس او بودن

      پر از رنگ خدا بودن

چنان، گوئی مرا

 رمزیست، با جانان

  مرا دردی ست زین دنیا

   مرا اندوه این دوری

    به پایان می برد، آسان

چرا هر روز من

 هر لحظه از عمرم

  نباشد آن چنان خوش رنگ؟

   چرا احساس من

    هر دم

     نباشد این چنین پاک و بدون رنگ؟

خداوندا

 منم این آدم غم دیده و دل مرده از دنیا

  مرا دریاب

   من بی طاقتم از لحظه های سرد

    بریدم دل ز آدم های پر نیرنگ

خداوندا

 بگیر این سرد دست ِ من

  بگیر این یخ زده قلبم

   نمیخواهم

    فقط روحی بده، همچون خودت زیبا و پر احساس

     برای لحظه لحظه عمر من باشد مرا آهنگ

      که میدانم که دانی

       درد این دوری

        مرا از دست داده صبر و مر طاقت.




نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/9/6 ساعت: 07:02 | + سخـــن(3) |
....... !




اینم از یه طرح و یه شعری که براش گفتم! آدم وقتی کارای این گاورمنتا رو میبینه، فک نکنم حال بهتری داشته باشه، جز اینکه همراه با موسیقی متالی که گوش میده، همچین چیزائی بکشه..... 

نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/8/23 ساعت: 08:04 | + سخـــن(8) |
ترس و امید...



چگونه چشم ها را بر ببندم روي اين غوغا

                         چگونه گوش برگيرم از اين فرياد

                                     چگونه هيچ چيزي را نگويم

                                                                گو كه مي دانم.

خدايا...

      جرم من ترس است

             جرمم شك و ترديد است

     من را اندر اين مرداب پرترديد و پر كينه

            كمك كن

                راه بنماي و

                   صدايم بشنو و

                           دستم بگير

                              اميدم را مكن  نوميد

                                  من در اين دنياي پر نيرنگ، تنها مانده ام.

 


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

امروز باشکوه ترین روزامسال هست، روز بی نظیری که سالیان سال تکرار نمیشه...


رفتم حرم امروز، واسه همه دوستای عزیزم دعا کردم، انشالله خدا قبول کنه...


اما واقعا امروز بینظیر بود، بعد مدتها حس کردم دلم صیقل خورد... هیچوقت اینقدر صدای نقاره ی طلوغ آفتاب به دلم ننشسته بود، چقدر امروز زیبا بود حرم... 


واقعا امام رضا خیلی بزرگ و کریمن، انشالله دست همه مونو بگیرن...



ولادتون مبارک، عزیزترین همسایه...




تاریخی ترین روز دنیا.... 88/8/8





نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/8/4 ساعت: 08:09 | + سخـــن(7) |
تولدم مبارک!!!!!


سلام!


هیچوقت فکر نمیکردم وارد شدن به یه دهه ی دیگه، به یه بازه ی دیگه از زندگی، اینقدر هیجان داشته باشه...


امشب، فهمیدم چقدر زندگیمو دوست دارم؛ چقدر پدر مادرمو، خواهرامو و دوستامو دوست دارم...

امشب سعی کردم فصل جدیدیو توی زندگیم شروع کنم؛ یه فصل پربار و پر از اتفاقات خوب. میخوام از تمام تجارب ِ این 19 سال زندگیم استفاده کنم و زندگی خوبی داشته باشم.



امشب، بهترین تولد عمرم برگزار شد... همه چیز بی نظیر بود؛ همه چیز فوق العاده...


مراسم بی نظیر بود، کادوها، تبریکا، شیرینی و آتیش بااااازی!!!


و بعد من سخنرانی کردم، و گفتم که چقدر توی این سالها تلخی ها و شیرینی هائی رو تجربه کردم... گفتم که چقدر همتونو دوست دارم و گفتم که میخوام بیست سال بعدیم بی نظیر باشه... نمیدونم من احساساتی شدم تازگیا، یا حرفام واقعا تاثیر گذار بود ؛ چون من تمام مدت اشک میریختم...



من، امشب رو، شبی که احساس میکنم خدا فقط اونو به من داده...
من، امشب رو، شبی که حس میکنم پاک ترین احساساتم، احساساتی که سالها با بازیگری بر روشون سرپوش گذاشته بودم، بیدار کرده...
من، امشب رو، شبی که بی نهایت خوشحال بودم رو...
و
من، امشب رو، بهترین شب زندگیمو...

تقسیم میکنم با همه ی شما دوستای خوبم... دوستای خوبی که توی این دنیای مجازی، بهتر از هر واقعیتی دوستی رو برام معنی کردید...


شما هم مثل من بخندید و شاد باشید؛ امشب فوق العاده ترین شب دنیاست!



30 مرداد 1388


نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/5/29 ساعت: 01:50 | + سخـــن(14) |
رقص مرگ



بي مهابا مي بخندم

چشم هايم را به روي هر چه تاريکي ست مي بندم

به روي اين همه تلخي و بي برگي

به روي چشم هاي شعله ور از کين

به روي آه و اشک بي خبر ريزان

به روي سايه هاي تيره و از مرگ و غم، ترسان

به روي حرف هاي حبس در سينه

به روي قلبهاي ابري و تيره

به روي نفرت ِ راه نفس بسته

به روي دستهاي عاري از خنده

 

آه از اين خنده ي بي جان به اين تاريکي خسته

به اين نور فرو مانده

به اين مهتاب بي رنگ ِ ز شب مانده

به اين اسودگي بي خبر از هر چه آواره

 

تو هم گه گاه مي خندي به اين آواره ي عريان ِ خوبي ها

به اين نبض تهي و ساکت و بي جان

 

به اين اصوات رازآلوده ي مهتاب

مي گويد که خواهم رفت و مي آيد!

ولي افسوس... ديگر او نمي آيد.

 

واي از اين نعره ي جانکاه خوبي ها

که در تابوت هم ساکت نميماند

تابوتش ازل هست و گورش هم ابد

آه از دستان حلقه بر گلوي نازکش

اي مرگ!

آرام تر! شکستي آن تن بي رنگ و بي طاقت

 

خنده هايم يک به يک بر مرگ مي گريند

بخنديد اي فراري هاي تاريکي، رهائي نيست!

 

سايه هاي محو در باران ِ مه اندود

زير اندک نور اين مهتاب خوا بالود

در ميان خنده هاي گم شده در ضجه هاي باد، مي رقصند

رقص مرگ!




پ. ن: امروز حالم زياد خوب نبود، بعد يه سال شعر گفتم.اميدوارم خوب شده باشه.




نويسنده: balsamo | تاريخ ارسال: 1388/5/21 ساعت: 01:20 | + سخـــن(4) |